
دانلود رمان پارادوکس چشمانش pdf از آلما شایسته
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، پلیسی، معمایی، اجتماعی، هیجانی، بزرگسال، صحنه دار
خلاصه رمان پارادوکس چشمانش
جانا دختری که سالها پیش طی یک حادثه پدر و مادرش را از دست میدهد و زمانی که میفهمد پدر و مادرش به دست پرویز فولادوند به قتل رسیده اند تصمیم میگیرد برای انتقام به عمارت فولادوند ها برود و کاری کند که پسر پرویز فولادوند یعنی مسیحا فولادوند عاشقش شود تا بتواند از این قضیه سو استفاده کند و انتقامش را به نحو احسن بگیرد،غافل از اینکه مسیحا یک مرد عادی نیست،او درگیر یک بیماری روانی است و با وجود گذشته ی نامعلوم و شخصیت مرموز اش جانا پشیمان شده می خواهد به هر نحوی از آن عمارت شوم فرار کند ولیکن موانعی سد راه اش می شود …
قسمتی از متن رمان پارادوکس چشمانش
لبخند غمگینی زد و گفت: میارمش، قول میدم! سر تکان داد و گفت: میتونی بری! اشک هایش را پاک کرد و گفت: ولی من تازه اومدم! _برو جانا! نزدیک تر شد و به محض اینکه خواست دست اش را به صورت مسیحا نزدیک کند مسیحا مچ دست اش را در هوا قاپید و دوباره لب زد: برو! _نبودن ام به سلامت روانت کمک میکنه؟! _قطعا همینطوره! بغض اش را قورت داد و قاطع لب زد: دروغ میگی! _تا به حال هیچکس نتونست بود اینطوری زمین ام بزنه، ولی تو نه یک بار که چند بار اینکار رو کردی، پس بهتره گورتو گم کنی و تو خفا جشنتو بگیری! با غم نگاه اش کرد و گفت:من غلط بکنم مسیحا، چرا درک ام نمیکنی؟!
چرا نمی فهمی فقط به خاطر خودت اینکارو کردم! _فاصله گرفتن از تو و اون عمارت لعنتی نیاز بود ولی نه به قیمت از دست دادن بچم! _تو بچتو از دست ندادی، باور کن هرروز میارم میبینیش مسیح! _برو بیرون، کافیه،سرم درد میکنه! با فین فین گفت: سرت؟!سرت چرا درد میکنه؟! بذار تو کیفمو نگاه کنم ببینم مسکن دارم… به یکباره از روی صندلی اش بلند شد و گردن جانا را در دست گرفت و به سمت دیوار هول اش داد که جانا ترسیده جیغ خفه ای کشید و کمر مسیحا را چنگ زد! و مسیحا اینبار حتی قصد نداشت سر جانا فریاد بزند و تحقیر و تنبیه اش کند که اینگونه عاجزانه سر اش را به پیشانی جانا تکیه داد و لب زد :برو جانا،برو لعنتی!
با بغض گفت: من جایی نمیرم مسیح، من هرکاری کردم برای این بود که بتونم کنارت بمونم، برای این بود که بتونیم کنارت بمونیم،من و تیدا!… _:قرار نبود به تیدا آسیب برسونم!… _میدونم عشقم،مگه میشه ندونم؟!چه پدری دوست داره به بچش آسیب برسونه. پس برای جدا کردن من از دخترم چه بهونه ای داشتی؟! قطره اشکی از گوشه ی چشم اش جاری شد و گفت: میخوام خندیدنت رو ببینم، خوشحال شدنت رو، عاشق شدنت رو!… با مشت به دیوار کنار سر جانا کوبید و با صدای گرفته ای غرید : کجاش عشق نبود جاانااا؟! کجای رفتارم باهات؟! کجای نگاه هام بهت؟! کدوم یکی از بوسه هام؟! من هر بار بعد از اینکه منو مترسک دستت کردی بازم بهت اعتماد کردم و خواستم کنار ام باشی، مگه این همون احساس مزخرفی که ازش حرف میزنی نیست.
جانا دختری که سالها پیش طی یک حادثه پدر و مادرش را از دست میدهد و زمانی که میفهمد پدر و مادرش به دست پرویز فولادوند به قتل رسیده اند تصمیم میگیرد برای انتقام به عمارت فولادوند ها برود و کاری کند که پسر پرویز فولادوند یعنی مسیحا فولادوند عاشقش شود تا بتواند از این قضیه سو استفاده کند و انتقامش را به نحو احسن بگیرد،غافل از اینکه مسیحا یک مرد عادی نیست،او درگیر یک بیماری روانی است و با وجود گذشته ی نامعلوم و شخصیت مرموز اش جانا پشیمان شده می خواهد به هر نحوی از آن عمارت شوم فرار کند ولیکن موانعی سد راه اش می شود ...