






دانلود رمان مثل کوه pdf از سارگل حسینی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان مثل کوه
نفس که همچنان هاج و واج وسط اتاق ایستاده بود بالاخره به خودش جرئت حرف زدن می دهد: من… من اول می خواستم تشکر کنم که نجاتم دادید و اینکه…بدجور در گل مانده بود و از طرفی صدای درونش مدام سرزنشش می کرد. جان می دهد تا ادامه ی حرفش را بزند: من جایی و ندارم که برم!
قسمتی از متن رمان مثل کوه
در خانه پارسا را پشت سرش می بنند و تیشرتش را می کند و زیر لب زمزمه میکند: قوم یاجوج مأجوجن اینا…جانان ابرو بالا می دهد و راهی که داشت می رفت را بر میگردد: چی گفتی؟ امید برای جمع کردن اوضاع سرفه ی مصلحتی می کند. هیچی گفتم خیلی حال میکنم تو جمع حاجیا و حاجی زاده ها… ولو می شود روی مبل خانه ی پارسا و پاکت سیگارش را که دست می گیرد اعتراض جانان بلند می شود: امید. بی اهمیت نخی کنج لبش می گذارد و آتش می زند زیرش…از یه بسته رسوندم روزی دو سه نخ همونو بذار بچسبه برو خودتو یه جا سرگرم کن! جانان به حالت قهر روی مبل تک نفره می نشیند و به امید که با چشم بسته سیگار می کشد، نگاه میکند : اون جریان مهمونی چی بود بالا گفتی؟
با همان چشم بسته و صدایی خش دار جواب می دهد: بیا ماساژم بده تا بگمت! جانان با غیظ کوسن مبل را به سمتش پرت می کند که چشم های امید باز میشود. با خنده پک عمیقی به سیگارش می زند و خاکسترش را بی تعارف می ریزد پای گلدان پارسا: جای تشکرته؟ چهار ساعته نشستم بالا روبه روی داداشای گولاخت و حاجی که منو نیگاه میکنه و انگار چشش به شیطان رجیم خورده زیر لب استفغار میگه. تَ َشم شدم دوماد سرخونه این همه خط و نشون کشیدم بگو میریم هتل. گفتم خوش ندارم زیر سقف حاجیتون باشم شیر فهمت نشد آخرم جای مالش، بالش حواله م میکنی؟ بالش خودتو میخوام خره! با شیطنت ابرو بالا می دهد سمت جانان…
جانان با خنده کوسن دیگری پرت می کند که این بار امید کوسن را در هوا می قاپد. پک آخر را به سیگار می زند و بلند می شود. انگشتهایش را در هم قالب می کند و کش و قوسی به تنش می دهد و در حالی که نم عرق گردنش را با کف دستش خشک میکند می گوید: فریبا جون انقدر تو غذاش گرمیجات ریخته بود که امشب رو خدا به دخترش رحم کنه. جانان تند از جا میپرد: تا نگی جریان مهمونی چیه حق نداری نزدیکم بیای امید! امید پوفی میکند : بابا اون لحظه جوگیر شدم یه زری زدم بکش بیرون بذار من…جانان با جیغ وسط حرفش می پرد: زر زدی؟ مهتاب و مامانم تا آرایشگاهی که بخوان برن رو هم انتخاب کردن اون وقت تو میگی زر زدم؟ امید طبق معمول این موضوع را هم به شوخی می گیرد : خوب حالا بیا بریم رو تخت راجع بهش حرف می زنیم.