
دانلود رمان پیله شیطان پروانه شد pdf از فاطمه عبدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی، درام
خلاصه رمان پیله شیطان پروانه شد
مرگ بو دارد بوی سیاهی بوی تعفن مرگ تنوع داشت دردناک سهل یا سخت، مرگ می توانست مار پیتون باشد به دور قربانی یا پیله باشد به دور من لابلای اما یک نوع مرگ هست که از همه درد ناک تر بود. مرگی که به دست هم خونت باشد طناب دار که بیشتر به عقب کشیده شد.
قسمتی از متن رمان پیله شیطان پروانه شد
دم در همه با لباس های مجلسی و رنگین منتظر ایستاده بودند و با دیدن من شروع به دایره زنی کردند همان زن که آن روز مرا از بند دار نجات داده بود به دخترانی که کنارش ایستاده بودند اشاره زد تا با سینی حاوی پارچه و شال اوزیک بود تکان بخورند، مهلا سقلمه ای از پهلویم گرفت جانم رفت اما آخ هم نگفتم حتما از این که ازدواج می کردم و او همان طور ترشیده می ماند؛ ناراحت بود کاش می توانستم این دم آخری قبل از مرگ کرم بریزم و آتشش بزنم. حس می کردم گوشت پهلویم را با سنگ له کرده اند که این قدر درد می کرد، دستش همیشه سنگین بود زنی که نامش را هم نمی دانستم جلو آمد.
حاضری عروس؟ سرم را بی صدا تکان دادم اخم هایش در هم شد اما میان آن همه جدیت لبش خندید و صورت سفیدش بیشتر به چشم زیبا آمد. زبون نداری نکنه لالی چیزی هستی انداختنت به ما؟ شهلا هول زده برای تحریکم ضربه ای به کمرم زد من اما یک کلمه هم حرف نزدم شاید اگر فکر می کردند عیب و ایراد دارم از خیر من می گذشتند. با نیشگون عمیقی که مهلا گرفت صدای آخم بیرون آمد و لو رفتم، مکثی کرد خم شد و دم گوشم با نفرت گفت: حرف بزن یتیم مونده. با بغض لب از لب باز کرده اجبارا جواب دادم. چی بگم؟ گلین خانم عیب چرا می ذاری روش، نترس سالمه دیدی که زبونشم درازه. دست مهلا هنوز روی کمرم بود آن قدر کتکم زده بودند که هر کس حتی اگر یک دست ساده هم روی تنم می گذاشت درد تا مغز استخوانم می رفت.
گلین دستم را کشید سمت خودش از مهلا که جدا شدم نفسم را راحت فوت کردم، چه حس خوبی داشت دوری از بزرگ ترین کابوس مثل رسیدن زندانی به رهایش یا قربانی از دژخیم. گلین دست دور شانه ام انداخت، خیلی سال می شد که گرمای دستی را برای محبت روی خود احساس نکرده بودم برای همین به او اعتماد نداشتم هر بار که خانواده خودم قصد محبت به من را داشتند سر از قاشق داغ و طناب داری در می آوردم. با دقت او را زیر نظر داشتم، صورتش کاملا جدی بود جوری که می ترسیدم از او سوال و جواب کنم از طرفی دلم می خواست بدانم این جانب داری هایش واقعی است یا دروغ…دیگه نمی ذارم به این خونه برگردی! لازم نیست شما دو تا بیاید. آخه؟ همین که گفتم. سر برگرداندم به مهلا و شهلا که با حرص مرا نظاره می کردند خیره شدم، اگر با کتک هم می خواستند مرا پیش آن ها برگردانند بر نمی گشتم…