
دانلود رمان زندگی به وقت اقلیما pdf از نیلوفر قائمی فر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی، فانتزی
خلاصه رمان زندگی به وقت اقلیما
داستان دختری به نام جاناست که زندگیش دست خوش اتفاق عجیبی میشه. جانا یه دختر مجرد نقاش با پدر مادری فرهیخته ست که قراره بزودی با شخصی ازدواج کنه . روز واقعه جانا در مسیر بازگشت از گالری به خونه با زانیار تصادف میکنه و بعد از چند روز وقتی که از کما در میاد…اون خودش رو اقلیما 25 ساله خیاط، صاحب همسر و فرزند میدونه، از قضا همسر اقلیما برادر زانیار هست و هیچ زمینه ذهنی ای از جانا در سر اونا وجود نداشته و این در صورتی ست که اقلیما دقیقا همون روزِ تصادف فوت شده بود. اما داستان به اینجا ختم نمیشه بلکه…
قسمتی از متن رمان زندگی به وقت اقلیما
نیکی با اون قیافه ژولیده اشو موهایی که جلوی چشمشو گرفته بود با تعجب منو نگاه میکرد، مامان با دستش می خواست جلوی منو بگیره نذاره بیام جلو با التماس گفتم مامان تروخدا بذار بچه امو ببینم مامان. همسایه واحد بغلی در رو باز کرد و گفت: چی شده خانم موسوی؟ من قبل مامان گفتم؛ خانم کرمانی ببین نمیذارن، بچه امو ببینم. نیکی زد زیر گریه مامان جیغ زد. بچه امو ترسوندی خانم برو زنگ میزنم به پلیسا
با هق هق گفتم: مامان من اقلیمام منو میخوای بدی دست پلیس؟ خانم کرمانی وارفته گفت: واااا مامان جیغ زد:بروووو فقط بروووو چی از جون ما میخوای بروووو تروخدا برووو نیکی هم ضجه میزد اونور در …مامان اومد در رو ببنده دستم موند لای در اصلا، دردو نفهمیدم بچه ام داشت گریه میکرد و من بعد سه چهار هفته یه دقیقه دیدمش خانم کرمانی جای من شیونی کشید و گفت: بییه دستت..زدم به در با التماسو گریه گفتم: مامان تروخدا باز کن مامان تو که انقدر سنگدل نبودی….
مامان دلم برای بچه ام تنگ شده، نیکی شیرخواره است من از شیر گرفتمش…در آسانسور باز شد و قبل اینکه من نگاه کنم خانم کرمانی گفت: سیامک جان…تو اینجا چیکار میکنی؟ در زدم گفتم مامان مامان باشه نیکیو نمیبرم بذار بغلش کنم…سیامک خانم چرا هر روز میای؟ دنبال چی هستی آخه؟ من اول فکر کردم پول میبینم پدرت آدم سرشناسو محترمیه وضعتون خوبه بعد فکر کردم دنبال مردی، که خودت نامزد داری…خانم با آبروی خودت بازی نکن پاشو برو مادرت پایین منتظرته….با گریه همونطور که رو زمین نشسته بودم گفتم.