
دانلود رمان باران بهاری pdf از بهار
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، معمایی
خلاصه رمان باران بهاری
دختری که بارِ سنگینِ تنهایی را به دوش میکشد… دختری که بیِ تکیهگاه، خود تکیهگاهی ست برای آنها که در طوفانِ زندگی به او پناه آوردهاند. با دستانی خالی، اما قلبی پر از عطوفت، از هیچ کوششی برای آنان دریغ نمیکند.پشتِ نقابِ استواریاش، قلبِ شکنندهای میتپد؛ آسیبی که پنهان میدارد، تا کسی ضعفهایش را نداند. با گامهایی استوار، راهی میشود تا زندگیِ عزیزانش را به نور امید روشن کند.اما در پسِ این همه قدرت… هنوز دختری ست از جنسِ احساس. گاه نیاز دارد سر بر شانهای بگذارد و بگوید: “من هم گاهی خسته میشوم…”دختری که گمان میکند احساساتش مردهاند… اما اشتباه میکند.
قسمتی از متن رمان باران بهاری
اصلا به این خاستگاری حس خوبی نداشتم. یکم بعد لباسامو در آوردم ابو ولرم کردم خودمو تمیز شستم.. حولمو پوشیدم اومدم بیرون.. نشستم جلو میز آرایشم سشوار و روشن کردم موهامو خشک کردم.بعد رفتم جلو کمدم تا یه لباس واسه امشب پیدا کنم.. اول خواستم به لباس بد بپوشم تا از من خوششون نیاد برن. اما بعد فکر کردم گفتم شخصیته هر کسی از رو لباساش معلوم میشه چرا با این کاره بچگانهشخصیتخودمو بیارم پایین با این فکر تند تند لباسارو کنار زدم تا به چیز شیک پیدا کنم که سنگین و باوقار نشونم بده.دستم رو کت شلوار سورمه ایم ثابت مونداره این بهترین گزینه اس.. درشون آوردم یکم نگاشون کردم.اره همینا خوبه.. یه کت شلوار خوش دوخت و شیک شلوارش راسته بود به تاپ سفید زیرش میخورد
تا قفسه سینم معلوم نشه یه کت کوتاه و اندامی هم روش بود… انداختمشون رو تخت تا یکم ارایش کنم بعد بپوشمشون.زیاد اهل آرایش نبودم اما یکم لازم بود. کرم که اصلا نزدم چون پوستم اینقدر صاف و سفید بود که احتیاج نداشت. چند تا مو زیر ابروهام در اومده بود که با موچین تند کند مشون.. یکم ریمل زدم و به رژگونه طلایی و یه رژ کالباسی مات.. فقط به حالت محوی از آرایشم معلوم بود.موهامو که تیکه تیکه کوتاه کرده بودم کریستال زدم باز گذاشتم دورم و جلوشونو کج ریختم تو صورتم .. اهل حجاب نبودم پس شال یا روسری فرت …لباسمو پوشیدم به صندل سفید پوشیدم رفتم جلو ایینه.. وقتی خودمو تو ایینه دیدم لبخنده رضایت بخشی زدم خوب شده بودم….دوستا و اشناها میگفتن من و بهار خوشگلیم اما من همیشه میگفتم کاش یکم به جایه خوشگلی شانس داشتم…
کف دستاموگذاشتم رو میز آرایش و خم شدم سمت ایینه خیره شدم تو صورت خودم.باران راد فرزند ارشد به خانواده 4 نفره 26 سالمه ..4 سال پیش بابام تو تصادف فوت کرد و کمر هممونو شکست زندگی بدون بابا واقعا سخت بود.. همیشه تمام مشکلاتمونو بابا حل میکرد. مامانم و بابام عاشق هم بودن. وقتی بابام فوت کرد مامانم دیگه سرپا نشد. بهار هم که شدید به بابام وابسته بود برا همین به مدت تو بیمارستان بستری شد. با اینکه خودمم خیلی به بابام وابسته بودم و فقط 22 سال داشتم اما باید خودمو سرپا نگه میداشتم.اگه منم کمر خم میکردم معلوم نبود چی به سره زندگیمون میومد.. مجبور شدم بلند شم.. مجبور شدم بشم بزرگ خانواده.. مجبور شدم بشم تکیه گاهه خانوادم تکیه گاهه خواهر و مادری که عاشقشون بودم…