
دانلود رمان فوگان pdf از نساء حسنوند
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، طنز
خلاصه رمان فوگان
زندگی برفین از اول روی خط باریک خلاف و قانون پیش رفته. همون بچگی یاد گرفت چطور دزدی کنه، چطور زنده بمونه. بعد از آزادی از زندان، به امید کمک به خانواده، وارد معامله ای میشه که سرنوشتش رو رقم میزنه. اما محموله مواد از دستش میره و حالا هر قدمش بوی خون میده. برفین میدونه یا باید تا آخر بجنگه… یا برای همیشه سقوط کنه.
قسمتی از متن رمان فوگان
نچی کردم و گردن بالا کشیدم. من اگر در خانه ام مردی وجود داشت که لازم نبود این همه سال میان آن همه دزد و قاچاقچی پرسه بزنم و نصف عمرم را در بند و زندان بگذرانم. بی حوصله نفسم را بیرون دادم و گوشی را کنار پایم، روی تخت پرت کردم. نترس کسی نمیاد، میخوام زنگ بزنم خواهرم. میخوای تلفن خونه رو برات بیارم؟! از نگرانی در بیاریشون!؟ لب پایینم را داخل دهان کشیدم و متفکر نگاهش کردم. نه این راهش نبود. نچ بلند بلایی کردم و کلافه موهای پریشانم را عقب فرستادم. نه، شمارشو حفظ نیستم. دختره خر معلوم نبود چه غلطی میکند که دَم به دیقه شماره عوض میکرد.
فقط دو سال نبودم رشته همه چیز از دستم در رفته. باشه عزیزم یه دو لقمه بخور باید دارو بخوری عجب گیری داده بود این دایه مهربان تر از مادر سینی را به سمتم جلو کشید و من با نفس حبس شده، لپم را از داخل گزیدم تا بد اخلاقی نکنم. فعلاً که امن تر اینجا برایم وجود نداشت، باید مثل آدمیزاد رفتار می کردم. تکه ای نان را با دست کندم و داخل کاسه ی عسل فرو بردم و بالا انداختم. میلی به خوردن چیزی نداشتم فقط میخواستم این زن که حالا صندلی را آورده بود و مقابلم نشسته بود، دست از سرم بردارد. نگاه خیره اش داشت لقمه را در گلویم به گره می انداخت، میخواست از صورتم نفت کشف کند که انقدر در بهرم فرو رفته بود!؟ سر بلند کردم و پرو پرو برایش ابرو بالا پراندم. بیکار نشین حاج خانوم، دور همیم بزن.
شما هم یه لقمه گیراییش قوی بود برای گرفتن تیکه کلامم، اما در کمال تعجب چشمانش را پایین داد و آهی عمیق کشید. لقمه در دهانم ماند که دوباره مردمک هایش را به صورتم داد و آروم گفت: تو رو به اون خدایی که میپرستی، یه سوال می پرسم راستشو بگو تو با محمد من رابط …. لعنت به دل سیاه شيطون دوباره بر روی رانش کوبید و حرفش را برید و من فقط مات نگاهش کردم. پس این حرف سر دلش مانده بود که هی دست دست می کرد. لقمه ی نیمه خورده ام را داخل سینی انداختم، تکهی دیگری که در دهانم بود را هم سخت قورت دادم. این حرف و حدیث ها اصلا به مزاجم خوش نمی آمد. برفين هر کوف و کثافتی بود. الا دستمال درون مشت مردان موهای مزاحم را بی ملایمت عقب فرستادم و خودم را جلو کشیدم.