






دانلود رمان عطر هلو pdf از فاطمه باصری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی
خلاصه رمان عطر هلو
داستان، حکایت ممنوعه ایست از سروش و هنگامه. هنگامه برای مدتی کوتاه در خانه خاله اش پناه می گیرد، اما همان شبی که خانواده در مهمانی اند، سروش به او تعرض می کند. با اینکه خودش نامزد دارد، باز هم هنگامه را مجبور میسازد تا زیر سایه یک عقد موقت، سرنوشتی تلخ را تجربه کند…
قسمتی از متن رمان عطر هلو
اگه نميتونم جوابتو بدم، اگه پدر و مادرم اونقدري به فكرم نیستن كه باید، اگه تنها و بدبختم فكر نكن كاري ازم ساخته نیست. من ميتونم به همهتون ثابت كنم هنگامه ديگه بي عرضه نيست! تفاله توت را انداخت توی بشقاب و دستش را سمتم دراز كرد. صلح مشروط! به كسی نميگی چه غلطی باهام كردی عوضش منم مثل قبل ميام خونتون. چه ميدانستم اين خانه مان آمدن از هزار درد بدتر است و بيشتر تشنه ام مي كند. دست توي دستش گذاشتم. مامان ول كنين تو رو خدا! زن گرفتن چي؟ زير چشمي هنگامه را پاييدم كه با يك پوزخند با لوبيا پلوي توي بشقابش بازي مي كرد. دختره خانمه تحصيلكردهست، حالا تو ببينش نخواستي منم اوم دهنمو ميبندم!
چهار انگشت دستش را چسباند و كوبيد به لبهايش تا سمانه بخندد و بابا با تذكر صدايش كند. سيمين خانم؟ چيه آقا! باز طرف پسرتو گرفتي من چيكار كنم دلم نوه ميخواد؟ باز عشوه و كرشمه ي مادر براي بابا و لبخند عاشقانه ي جوابش! نوه هم به وقتش خانم، بچه بايد خودش بخواد زوري كه نيست! مامان پشت چشم نازك كرد تا سمانه توي گوش هنگامه چيزی پچ پچ كنند و ريز بخندند. رو آب بخندين! چيه؟ به آن دو توانستم بتوپم ولي به مامان نه! مامان نازك نارنجي كه اگر به او ميگفتم آب گوارا نوش جانت فورا بغض ميكرد! با تو كه نيستيم دردونه! لوبياپلوتو بخور! دوباره هر دو پقي زدند زير خنده و با زهرمار گفتن مامان لب فرو بستند. زهرمار! دختر كه نبايد بلند بخنده! و مامان نميدانست خنده ي اين دختر تمام زندگي من است و حتی صدای نفسهايش…
حتی آن لباسهایی كه حالا كمی گل و گشادتر انتخابشان ميكرد … دستتون درد نكنه خاله خيلي خوشمزه بود. بشقابش را برداشت و ايستاد جلوي سينك كه بشوردش و نگاه من نامحسوس بند قد و بالايش شد. نوش جونت خاله الهي بميرم يه ماه نيومدي اينجا پوست و استخون شدي، اون بهمنِ… لاالهالاالله! دهن آدمو باز ميكنه! من مانده بودم چرا مامان هيچوقت خواهر خودش را مقصر نميكند! خانم! باشه نميگم! خدا خير بخواد برات خاله! من هم بلند شدم و بشقابم را گذاشتم كنار دست هنگامه و منتظر ماندم كارش تمام شود. خودم ميشورم! غيظ صدايش را فقط خودم ميشناختم. منظورش آن بود كه نمی خواهد كنارش بايستم. خنده ام گرفت، شايد بد نبود كمي اذيتش كنم و نميدانستم اين شيطنت كوچك چه قدر ميتواند جدي شود.