






دانلود رمان احتمال صفر امکان pdf از مریم محرمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی
خلاصه رمان احتمال صفر امکان
زندگی ملودی، دختر یکی یک دانه خانواده آذرفر، همیشه پر از شیطنت های کودکانه و مهربانی های بی پایان بود. اما با ورود استاد معراج رادمنش به دانشگاه، همه چیز تغییر می کند. ملودی درگیر عشقی پرهیجان و رازهایی از گذشته می شود که آینده اش را به چالش می کشد و عشق را برایش به رؤیایی دوردست بدل می سازد.
قسمتی از متن رمان احتمال صفر امکان
سریع عقب گرد کرده به سمت در شیروانی چرخیدم. بیشترین احتمال حضور او در حال حاضر، مخفیگاه همیشگی اش بالای شیروانی به نظرم رسید، مخفیگاهی که من از همان کودکیمان به آن کاملا واقف بوده و مچش را بارها در آنجا گرفته بودم. با باز کردن کامل در شیروانی خانه ویلایی، او را دیدم که همان طور روی سقف شیروانی دراز کشیده، پا روی پا انداخته بود و به آسمان پرستاره ی شب نگاه میکرد. با شنیدن صدای در، سرش به سمت من چرخید و چشمانش را ریز کرد. من اینجا هم از دست تو امان ندارم. با لبخندی موزی وار به سمتش رفته و کنارش نشستم، دستانم را به عقب تکیه داده، سرم به سمت او کج شد. باز عاشق کی شدی اومدی خلوت گزیدی؟
به آنی صاف نشست و با افسوس به تیشرت سفیدش که در تنم در آن سیاهی شب می درخشید، نگاه کرد. با تیشرت سفید من اومدی رو پشت بوم؟ مال مفته دیگه، دلت نمیسوزه که سیاه جان با پشت دست محکم به کمرش کوبیدم که باعث لرزه افتادن به اندامش شد و با گستاخی جوابش را دادم. بدبخت اینقدر مال دوست نباش. آدمی، آه و دمه! دو دقیقه بعد معلوم نی زنده باشی یا مرده؟ با چشمان گشاد شده، پفی کشید و دوباره روی حصیری که زیرش پهن کرده بود، درازکش شد. روت زیاده دیگه سیاه بانو! چی کارت کنم؟ همراه با نیشخندی بر لب سرم به سمت آسمان چرخید، ستاره ها را از نظر گذراندم و لب زدم دو دستی بذارتم بالای سرت حلوا حلوام کن.
قبل از اجازه ی دادن حرفی از سمتش سریع گفتم اا روزبه به نظرت ستاره ی اقبال من کدوم یکی از ایناست؟ تو ستاره ی اقبال می خوای چیکار؟ وقتی این همه آدم تو این خونه با جون و دل دوست دارن دوباره سر به سمتش گرداندم و با ابروانی درهم شده و نگاهی متفکر در چشمان مشتاقش زل زدم. الان اگه حسودیت شده، بگو منم برم این مکان مخفیت رو به عمهم گزارش بدم، هان تو مگه جای مخفی واسه من گذاشتی بمونه؟ همه رو زودتر از من مصادره می کنی. دایی و مامانت کجان پس؟ کی میان؟ پاهایم را کمی جمع کرده، دستانم را دور زانوانم حلقه کردم و به فضای ساکت خانه ویلایی که هر از گاهی صدای ناله ی گربه، سکوتش را می شکست، نظر انداختم.