






دانلود رمان آناکوندا pdf از مهدیه صابریان
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، پلیسی
خلاصه رمان آناکوندا
زندگی هرمان با یک تماس تلفنی ناشناس زیر و رو میشود: تو هم مثل پدرت هستی… پس از آن، او کم کم متوجه می شود نوعی اختلال روانی ژنتیکی دارد؛ که او را به ماشین کشتار تبدیل میکند. پویا (کارآگاهی که به این پرونده وسواس دارد و آوا (متخصصی که سعی میکند هرمان را درک کند) در تحقیقاتشان به همراز میرسند؛ کسی که ظاهراً کلید این معماست. اما آیا می توان قبل از آنکه هرمان کاملاً تسلیم هیولای درونش شود، او را نجات داد؟
قسمتی از متن رمان آناکوندا
به ماشین هایی که رد می شدند نگاه کردم. تکلیفِ ماشینم چه می شد؟ سمت پدرم چرخیدم: ماشینت و بده. پدرم اول نگاهی به دستم کرد و بعد به چهره ام: ماشین و می خوای چی کار؟ ماشین خودم و بردن پارکینگ، ماشینت و بده تا با دوستم برم ماشینم و بیارم. با تو حرف زدم، میگم چرا رفتی از زبونِ من دروغ گفتی؟ سوییچ را از پدرم گرفتم و نگاهِ بی حسم را به دارون دوختم: چه دروغی؟ آلزایمر داری لابد؟ چشمانش به گردترین حالتِ خود رسیدند؛ حالم را بهم می زدند! چرا حرفِ مفت می زنی؟ من کی به تو زنگ زدم؟ دستانم را درونِ جیبِ کاشپنم کردم و پله ها را پایین رفتم: یادت نمیاد! حواست و جمع کن هرمان، نگیرنت دوباره! سوارِ شاسی بلندِ سفیدمان شدم و به راه افتادم.
دست دراز کردم تا آهنگِ مناسبی پیدا کنم، هر چند آهنگ های پدرم از مشتی خواننده ی پوچ بود، اما رانندگی بدونِ موسیقی هم برایم چندان جالب نبود. با زنگ خوردن موبایلم دست از کار کشیدم و موبایلم را برداشتم؛ عاطفه. چه خوش موقع زنگ زدی عاطفه! اتصال را برقرار کردم و همان طور که رانندگی می کردم مشغول صحبت با او شدم…به به پرنسسم، دیشب تا حالا کجایی که یه زنگ به من نزدی؟ صدایِ مشتاقش جواب داد: دورت بگردم نفسم، دیشب تو که رفتی خوابیدم، الان که بیدار شدم دیدم دلم فقط برای تو تنگ شده؛ بیام پیشت؟ از آینه جلو عقب را پاییدم؛ لزومی نداشت حقیقت را بداند! نه عزیزم من الان دارم میرم پیشِ بابام. خب بعدِ که برگشتی بیام؟ معلوم نیست چه قدر طول بکشه، فکر کنم آخرش دعوامون بشه، بذار خودم باهات هماهنگ می کنم.
چند لحظه تنها صدای نفس هایش آمد. بگو، حرف بزن، چیزی را که می خواهم تحویلم بده! واسه چی با بابات دعوات بشه؟ اگه فضولی نیست میگی چی شده؟ خشنود لبخندی شیطانی زدم؛ صد البته که فضولی نبود. فضولی چیه گلم؟ نمیگم چون نمی خوام فکرت و بهم بریزم، خودم حلش می کنم. هرمان؟ بگو دیگه، ما…ما… صدایش کمی پایین تر رفت: من و تو دیگه غریبه نیستیم با هم، حداقل از دیشب که اون اتفاق بینمون افتاد، پس این بهم حسِ خوبی میده که شریکِ اتفاقاتِ روزمرت بشم. آرنج دستم را لبه ی شیشه ی پایین کشیده شده گذاشتم و یک طرفه به صندلی لم دادم: یه روز قبل از دورهمیِ دیشب، من با ماشین تصادف کرده بودم، بابامم فهمید و کلی چیزم گفت، گفت ماشینت و داغون کردی و این حرفا، البته همون روز فوری دوستم تو تعمیرگاه ردیفش کرد، اما ده تومن کم آوردم و از بابام گرفتم…
حالا گیرِ سه پیچ شده بیا پولم و بده، هر چی بهش میگم صبر کن تا جورش کنم گوش نمیده، میگه از رفیق رفقات بگیر، دوستم گفت چند روز صبر کن بهت بدم، حالا دارم میرم با بابام حرف بزنم ازش مهلت بگیر…من بهت میدم. اگر در هر حالت دیگری بود، از این که بینِ حرفم پریده قطعاً پشیمانش می کردم، اما الان نه، چیزی نگفتم چون….