
دانلود رمان ارتعاب pdf از ستین
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی
خلاصه رمان ارتعاب
سحر، دانشجوی جوانی است که در نتیجه یک شرط بندی، ناچار می شود با پسری وارد ارتباط شود که دسترسی به او کاری دشوار است؛ پسری که نسبت به همه دختران بی تفاوت است، اما به بازی و هیجان علاقه دارد. او به روش خودش سحر را وارد یک ماجراجویی پر خطر می کند؛ مسیری که ممکن است همه چیز را برای او تغییر دهد…
قسمتی از متن رمان ارتعاب
برای همین صبح های زود می رفت دانشگاه تا بتونه از همکلاسیهاش جزوه بگیرد. مهران صارمی سه ترم جلوتر از ما بود و تا آنجایی که خبر داشتم در رشته ی مرمت آثار هنری درس میخواند. لقمه ای نان و پنیر خوردم که مامان داخل آشپزخونه اومد متعجب نگاهی به من انداخت و گفت: تو که امروز دانشگاه نداشتی…سر تکون دادم و گفتم: آره ولی باید برم از بچه ها جزوه بگیریم. اینارو استاد تو کلاس درس نداده… مامان هم با حرف من قانع شد و زود باهاش خداحافظی کردم. بابا همونجا گوشه ی منقلش در حال چرت زدن بود. متاسف سری براش تکون دادم و از خونه خارج شدم. در تموم راه امیدوارم بود که بتونم مهران صارمی و ببینم و باهاش حرف بزنم. ته دلم کمی عذاب وجدان داشتم اما این تنها راهی بود که میتونستم برنده ی این بازی باشم.
جلوی ورودی دانشگاه سرمو سمت ماشین های پارک شده چرخوندم. ماشین مهران صارمی و می شناختم و با دیدنش خیالم راحت شد که الکی این همه راه و نیومدم. رفتم سمت ماشینش و همونجا منتظر اومدنش ماندم. ممکن بود برگشتش کمی طول بکشه اما به انتظار کشیدنش می ارزید. برای اینکه به سارا و بقیه ثابت کنم میتونم مخ پسری مثل مهران و بزنم لازم بود. بالای یک ساعت همونجا ایستادم و کم کم پاهامو و کمرم خسته شده بود. دنبال جایی برای نشستن بودم که یک دفعه نگاهم به مهران صارمی افتاد که داشت سمت ماشینش می اومد. برای چند لحظه نفسم بند اومد و ضربان قلبم بالا رفت. خدایا حالا باید چیکار می کردم؟ مهران نزدیک ماشین ریموت را زد و نیم نگاهی به من انداخت.
چند ثانیه روم مکث کرد و ابروهاش و بالا انداخت. نمی دونستم منو میشناخت یا نه… خواست سوار ماشینش بشه که تک سرفه ای کردم و جلو رفتم. سلام…قبل از سوار شدن نگاهش و دوباره به من انداخت ولی جوابمو نداد. مشخص بود چقدر مغرور و از خود راضیه… من چطوری میتونستم با همچین آدمی حرف بزنم؟ میشه باهاتون حرف بزنم؟پوزخندی گوشه ی لبش نشست. از اون پوزخندهایی که بوی تمسخر میداد. تو با من حرف بزنی؟ لحنش بوی اهانت می داد. حس کردم اگه یکم دیگه اونجا بمونم همون اندک غرورمو از دست میدم… با این حال من نیومده بودم که دست خالی برگردم. باید زورمو میزدم تا راضیش کنم… بله. ممکنه؟ سعی کردم صدام نلرزد اما نمیدونستم تا چه حد موفق بودم. چه حرفی؟ میشه… میشه بریم یه جای دیگه؟