
دانلود رمان انقضای عشق تو pdf از زهرا یوسفی و زهرا زنده دلان
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان انقضای عشق تو
باربد مهرزاد، مردی ۲۸ساله با نگاهی سرد و قلبی سنگی! خودشیفتگی در رگهایش جریان داره و غرورش، پردهای آهنین دور قلبش کشیده. مالک خطوط هوایی ست، اما عاشق سقوط دلهاست. هر دختری برایش یک سرگرمی موقته؛ مثل شامپاین، یک شب میدرخشد و فردا… خالی میشود. تا اینکه چشمانش به *او* میافتد و این بار، این باربد است که ممکنه سقوط کند…
قسمتی از متن رمان انقضای عشق تو
خانم محترم فکر نکن چون برادرت اینجا معاونه و خودت با پارتی استخدام شدی می تونی از زیر کار در بری کارای خودتو نده دست بقیه تا انجام بدن همه به اندازه کافی سرشون شلوغ هست!خداروشکر جز پونه کسی پشت میزش نبود و همه رفته بودند تا عصرونه بخورند. پونه ریز ریز میخندید و پارسا قهقهه میزد خودش میدونست رفیقش چه قدر رو اعصاب و بد عنق و لعنتيه نه؟دستش رو خنده کنان به حالت تسلیم بالا آورد و تا خواست درد دلش باز بشه و مثل همیشه شبیه زن ها شروع به غیبت کردن کنه در اتاق باربد باز شد و من هم به سرعت جن به سمتش برگشتم.نفسم حبس و انگار تمام وجودم چشم شد تا نگاهش کنم دیدن موهای کوتاه شده ش و مدل خاصی که مهمونشون کرده بود قلبم رو به دیوونه وار تپیدن دعوت کرد.
اونقدر جذاب شده بود که حتی نتونستم خودم رو جلوی پارسا کنترل کنم و نگاهمو بدزدم .انگار قلبم توی دهنم میزد و نفسام نا منظم از بین لبهای نیمه بازم بیرون می اومدند. چنان محو ژست کوفتیش شده بودم که حتی متوجه نشدم داره سمتمون میاد،یک دستش رو توی جیب شلوار خوش دوخت و خوش رنگش کرده بود و کت مخمل مشکی رنگش به لعنتی ترین شکل ممکن روی بدنش نشسته بود،من باید اسم این مرد رو میذاشتم لعنتی ترین”، چون روزی هزار بار این ویژگی رو به تموم خصوصیاتش نسبت می دادم.پارسا با سلام و علیک طنز گونه ش هشداری برای پایان خیره گیم داد و بالاخره تونستم نگاه از اون هیکل و جذبه ی جذابش بگیرم و پشت میزم صاف و محکم بایستم با خودم فکر کردم،
یعنی وقتی توی کت شلوار اون عضله های بی پدر و مادر اینجوری خودشون رو نشون میدن بدون لباس چجوری آن؟از این فکر تموم تنم مور مور شد. مجدداً بی اختیار نگاهم رو بهش سپردم و با نگاه اجمالی ای که به سمتم انداخت زیر لب سلامی کردم.نگاهی سردتر از یخهای یخچال به سمتم انداخت و سری تکون داد و در آخر لبخند پارسا رو با خاک انداز جمع کرد.-به جای این که سر هر میز هر و کر راه بندازی دو تا کار مفید کن این مرتیکه رو انداختی به جون من خودت کدوم گوری رفتی؟پارسا مثل پسر بچه های کوچولو که بزرگترا مچشو گرفتن وسط سرش رو خاروند و گفت:دیدم منشیت داره دهن تلفنو صاف میکنه گفتم حواسشو به کار بده که تو نیای پاچشو بگیری حالا به بارم که من خواستم به کاری انجام بدم تو اومدی منو جلو خواهرم ضایع کردی! بعدشم…