
دانلود رمان اگلاف pdf از ملیکا میکائیلی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، پلیسی
خلاصه رمان اگلاف
کهزاد فخار، مردی با چهرهای دوستداشتنی و شخصیتی مرموز که در هر جمعی مانند ستارهای میدرخشد. شبی تاریک، به اجبار دوستانش قدم به مهمانی میگذارد که هیچ تصوری از میزبان آن ندارد. در آنجا با زنی مرموز آشنا میشود و رابطهای پرکشش بین آنها شکل میگیرد، اما او نمیداند که این آشنایی سرنوشتاش را برای همیشه تغییر خواهد داد و …
قسمتی از متن رمان اگلاف
سلولهای مغزم درگیر شده و حتی الان نمیتونستم راست رو از غلط تشخیص بدهم! تنها فرضیهام میتوانست کمی پلیسی و خود متکبرانه به نظر برسد ولی باز هم بیانش کردم. -اگه قتل باشه چی؟ یکی از عمد هر چهار ماده رو باهم مخلوط کرده باشه و مقتول نتونسته باشه فرقهاشون رو باهم متوجه بشه؟ سر جنباند و برگهی میان دستش رو زیر و رو کرد. انگار که هنوز هم شک داشت به فرضیهای که پیچیده بودم. -میتونه ولی ناشی بودن و حتی ربط دادن این قضیه به خودکشی هم میتونه درست باشه فعلا نمیشه به طور قطع گفت که دقیقا چه اتفاقی افتاده! دوباره روی تنش خم شده و با امروز بیشتری داشت،
جای به جای تن جسد رو وارسی میکرد. -کجا پیداش شد؟ مسئول تیم گفته بود و حالا هر چقدر که بیشتر به مغزم فشار میآوردم، باز هم تهی بود! مغزی که از کاهگل تشکیل شده بود انگار. -جنگل نزدیکیهای لواسان ! موهای کوتاهش رو گرفته و کامل با یک گیر بست چاقورو از روی میز بلند کرده و همین که چشم برگردوندم دیدم که قیچی روی قسمت پایینی شلوار گذاشته و در یک ثانیه تا آخر شلوار رو تا آخر پاره کرد. کنجکاو سرم رو جلو کشوندم و دیدم که شلوار تکه تکه شده رو کامل از تنش بیرون کشیده و داخل سطل آشغال انداخت. -دنبال چه چیزی میگردی؟ غرق کار شده بود و باز هم حواسش بود که بیمحلم نکند! _فرضیهی قتل!
اگه درست باشه ممکنه ردی مونده باشه! دلم تاب دیدن نداشت که روی برگرداندم و سعی کردم که آرام بمانم. _فکر میکنی با قاتلش رابطه داشته؟ _بعید نیست. حتی یک رد کوچیک هم میتونه به پیدا کردن سرنخ کمک کنه. تو واسه پیدا کردن واقعیت چیکار کردی؟ هیچوقت نمیای بیکار کنار دست من بشینی و حالا که اینجایی بیا جلوتر. حوصلهی این بازیهای احمقانه رو نداشتم و همچنان از جام تکون نخوردم. _هر وقت اون جنازه سر جای اولش برگشت، من هم برمیگردم! همان لحظه صدای گوشیام توی اتاقک پزشکی قانونی پیچید و بیمیل تماس رو قبول کردم و گوشی رو روی گوشم قرار دادم. _دوستِ مقتول رو پیدا کردیم که شهادت داده دوستش، هینا محروم آخرین بار با یک مرد دیده شده!