
دانلود رمان سایه مجنون pdf از هانیه محمدیاری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان سایه مجنون
ماهک دختر دبیرستانی که عاشق امیرعلی ستوده میشه. مردی که همه رو اسمش قسم می خورن و تا حالا هیچ دختری رو به دل و تختش راه نداده. اما ماهک با سادگی و ناز ذاتی از خیلی وقت پیش دل امیرعلی رو مال خودش کرده و خودش خبر نداره. دختری که از همه ی مردا و لمس شدن توسطشون می ترسه، حالا رویای آغوش امیرعلی رو داره. وقتی که قراره عاشقانه هاشون و با هم آغاز کنن، برای هم ممنوعه میشن و حالا نوبت ماهک ترسو و مظلوم ماست که هر کاری برای تصاحب عشقش کنه. حتی گذشتن از…
قسمتی از متن رمان سایه مجنون
انسان به اجبارها هم حتی عادت می کند. عادت کرده بود که بعد از کلاس هایش، با خستگی ها و بی حوصلگی هایش، راه طولانی ای را طی کند و خود را به کتاب فروشی عمو توکلی برساند. داشتن این کار نیمه وقت هم در این وانفسای زندگی اش، برایش غنیمت بود . علاوه بر دستمزد اندکش که واقعا احتیاجش داشت، این کار را هم دوست داشت . چرخیدن در میان کتاب ها، همیشه حالش را خوب می کرد.
سوار اتوبوس شد و کناری ایستاد. مانند همیشه شلوغ بود و باز هم آرزویش پیدا کردن صندلی ای خالی و لحظه ای نشستن بود تا خستگی درکند . نگاهش را به خیابان دوخت که به سرعت از مقابل چشمانش عبور می کرد. هنوز چند ایستگاه مانده بود و او خسته از ایستادن زیاد، دلش می خواست که جای سرنشینان ماشین هایی بود که از کنار اتوبوس رد می شدند. اتوبوس در ترافیک ایستاد و او نگاهش را بی هدف در میان اتومبیل ها چرخاند .
لحظه ای نگاهش به اتومبیل سیاه رنگ بزرگ و گرانقیمتی که کنار اتوبوس در ترافیک ایستاده بود افتاد. مردی جوان که عینک آفتابی ای به چشم داشت، با کلافگی با تلفن همراهش صحبت می کرد. نگاهش ناخودآگاه به او ماند . انگار او را جایی دیده بود که به چشمش آنقدر آشنا می آمد. ژست چشم گیرش، چشم او را خیره کرده بود. اطرافش با این که تعدادشان به انگشت های یک دست هم نمیرسید، باز هم جوری بودند که حتی دلش نمی خواست نگاهشان کند و حالا….
لحظه ای نگاه مرد جوان به سوی اتوبوس و او چرخید . چشمانش حتی از پشت عینک هم درخشش خاصی داشت. با دستپاچگی نگاه از او گرفت و تکانی خورد. دختری نبود که نگاهش بر مرد نامحرمی بماند و حتی خیره شود . او که حتی جرئت و روی خیره شدن به محرم هایش را هم نداشت. این بی پروایی را بر خودش بعید می دانست. چادرش را با پریشانی تکانی داد و نگاهش را از پنجره گرفت .
چیزی به ایستگاه مورد نظرش نمانده بود. کیفش را بر روی شانه مرتب کرد و با ایستادن اتوبوس در ایستگاه ، پیاده شد . هنوز هم آن مرد در ذهنش پرسه می زد، گرچه چهره اش از آن فاصله و با آن همه خجالت و شرم او، مات بود و او سعی می کرد به چیز دیگری بی اندیشد. چهره ی آشنای آن مرد، فکرش را مشغول کرده بود . به طرف دیگر خیابان رفت. کتاب فروشی عمو توکلی با آن نمای خاص و سبزرنگش، همیشه برایش دلنشین بود .