
دانلود رمان اشتباه صحرا pdf از سعیده براز
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان اشتباه صحرا
صحرا دختری که برای دیدن دوست پسر مجازیش به بهانه ی اردو از خونه اشون به شهر دوستش میره اماوقتی به خونه ی دوست پسرش میرسه میفهمه رفته خارج واون همون جا جلوی در از هوش میره ووقتی به هوش میاد برادر دوست پسرشو بالای سرش می بینه وپیام های تهدیدآمیزی از طرف پدرش که میگه دیگه حق برگشت به خونه رونداره وصحرا می مونه برادرشوهر بداخلاقی که اونو مثل یه انگل می بینه و …
قسمتی از متن رمان اشتباه صحرا
به حرفش گوش می کنم وگرنه آبروی هردویمان می رفت . در ورودی را برای سعید نگه می دارم تا وارد شود و بعد خودم وارد خانه می شوم. سعید گل و جعبه ی شیی زن را جلوی چشم پدر و مادر به دستم می دهد و بعد خیلی سرسنگ زن می رود و کنار خانواده اش می نشیند .به آش زیخانه می روم و با ذوق به گل هان که سعید آورده نگاه می کنم .این اول زن گلی بود که من به طور رسمی در مراسم خواستگاریم می گرفتم. شیینز ها را داخل دیس می چینم که مادر به آش زیخانه می آید و کمکم می کند چان بریزم و برای میهمان ها بییم.
چان را که تعارف می کنم، تک به تک با هر کدام از اعضای خانواده ی سعید یک صحبت کوتاه هم می کنم و به حمید که می رسم، می پرسم: ـ ترانه رو هم می آوردی با خودت. با این حرفم حمید نگاه از الیاس می گید و برای لحظه ای نگاهم می کند و بعد سریــع نگاه می گید و خودش را مشغول الیاس می کند و می گوید: ـ ترانه واسه روز جشن میاد. ـ شماره اشو بهم بده، خودم دعوتش کنم .فکر نکنه حضورش اهمین نداره برامون. سعید لبخندی می زند. ـ ممنون که به فکری، اتفاقا یکم روحیه ی حساس و زود رنخ داره، نیومد چون فکر می کرد شما با حضورش چند روز قبل مراسم راحت نباش زن.
سعید هم که چان اش را بر می دارد، کنار وحید می نشینم و همان طور که یقه ی لباس وحید را درست می کنم، می گویم: ـ زودتر به من یا سعید خی می دادی تا ما دعوتش می کردیم با شما بیاد. قسمت نبوده حتما. ـ وحید می خوای با برادر هام بری اتاقشون؟؟؟ وحید با محبت نگاهم می کند و می گوید: ـ بزار یکم دیگه تو و الیاسو ببینم، بعد میم. با این حرفش دلم بابت این همه محبن که نسبت به من دارد، قنج می رود .محکم در آغوشش می گیم و سرش را می بوسم. مامان آمنه و مامان پرستو حسان غرق صحبت اند و پدر هم با بابا رسول گرم گرفته است .حمید هم به غی از الیاس چشمش جای دیگری را نمی بیند.