
دانلود رمان بچه بسیجی pdf از شادی قربانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، کل کلی، استاد دانشجو، بزرگسال
خلاصه رمان بچه بسیجی
دختر لوند و جذاب که از دین به دوره پسری بسیجی و خدایی که از قضا توی گشت ارشاد کار میکنه این اقا پسر ما یه زنم داره اما دست روزگار کاری میکنه که نازنین لوند و جذاب بشه همسر دومش اما روزگار چرخش داره و باعث میشه تا از هم جدا بشن اونم بخاطر اشتباهشون… هردو عاشق هم دیگه هستن اما درتصوری اشتباه فکر میکنند که طرف مقابلشون ازش متنفره….چندسال میگذره هنوز عاشق هم هستن پسر بسیجیمون دیگه بسیجی نیست حالا شده یه جنتلمن واقعی شده مرد رویایی هردختری و دختر قصمون هنوز دلش بااونه دوباره دیداری تازه کلکل های استاد دانشجویی و عشقی داغ و اتشین….
قسمتی از متن رمان بچه بسیجی
میدونی حامد چیکارت میکنه عصبی پریدم به مامان _بس کن مامان اون بیجا میکنه غلط میکنه تاکی واسه زندگیم قراره تصمیم بگیره اصلا….. قبله اینکه حرفم تموم شه رضا بدون در زدن وارد خونه شد دستمو کشید و قبل از اینکه فرصت کنم حتى به خودم بیام سیلی محکمی تو صورتم زدق _انقد رو اعصاب من راه نرو دلت میخواد به مامانت بگم استاده دانشگاهت چی گفت؟! مامان باتعجب خیره شد بهش _چی؟! _استاد دانشگاهش حتی از رو خال پای نازنین خبر داره مامان حالا بگو من حق دارم یانه؟! _مادر چی میگه رضا؟! ها؟!
_بخدا دروغ میگه مامان به ابوالفضل استاد فقط خواست زندگیمو از هم بپاشه با سیلى ناگهانى که توى صورتم زده شد با بهت در حالى که دستمو گذاشته بودم روى گونه ام خیره شدم توى صورت مادرم باورم نمیشد این همون مادره همیشه مهربون منه که بیشتر از نقش یه مادر مثل یه دوست میموند برام اما الان بخاطره یه پسره بى ارزش عوضى دست روى تنها فرزندش بلند میکنه احساس هیچ میکردم مثل گوسفندى شده بودم که اسیر چنگال هاى گرگ شده بود و این گرگ چقدر خوب تونسته بود با کمى آرد و کمى نقش یه بره معصوم خانواده منو طرف خودش بکشونه با صداى جیغ مانند مامان کمى به خودم اومدم و اجازه دادم تا اشکام راه خودشو پیدا کنه.
اصلا دوست نداشتم جلوى اون عقب افتاده گریه کنم اما اشکام دست من نبود من نمیتونستم جلوشونو بگیرم درست همونطور که نتونستم جلوى رضارو بگیرم تا بهم دست درازى نکنه _من…منه….احمق تورو اینطورى بزرگت کردم؟! که با مرداى نامحر….با ورود ناگهانى دایى حامد صداى مامان تو گلو خفه شد _اینجا چه خبره؟! رضای موزی که می دونست اگه دایی حامد از این قضایا بویی ببره برا خودشم ممکنه بد بشه 14۰ با لبخند مصلحتی دست دایی رو کشید و با گفتنه اینکه چیزی نیست با زرنگیه تمام دایی رو از جمع اشفته ما دور کردو باهم رفتن داخل با دور شدنه اون دوتا دیو مامان با گرفتنه دستم شروع کرد به حرف زدن.