
دانلود رمان عشق اجباری pdf از تینا برزگری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، ازدواج اجباری
خلاصه رمان عشق اجباری
تینا هرگز فکر نمیکرد روزی مجبور به ازدواجی تحمیلی شود. سعید، مردی که ناگهان وارد زندگیاش شد، همه معادلاتش را به هم ریخت. ابتدا با اکراه و ترس، قدم در زندگی مشترک گذاشتند، اما کمکم دریچهای جدید به روی هر دو باز شد. آیا این رابطه که با اجبار شروع شده، میتواند به عشقی واقعی تبدیل شود؟ داستانی از تحول احساسات و کشف معنای واقعی زندگی مشترک.
قسمتی از متن رمان عشق اجباری
هر از گاهی هم یکیشون یه چیزی میگفت و اون یکیا میخندیدن، گارسون اومد و گفت که چی بیارم، سعید رو کرد به من وگفت: چی میخوری؟ تینا: پیتزا…سعید: دو تا پیتزا بیار. گارسون رفت وسعیدم گفت: منم برم دستامو بشورم و بیام، تینا: به این حرف سعید خیلی تعجب کردم با اینکه نگاه
های اوناروصداهاشون وشنید ولی من وتنها گذاشت و رفت نفهمیدم یعنی چی؟ واسه همین رفته بودم حسابی تو فکر که با صدای غریبه ای نزدیکم برگشتم طرف صدا دیدم یکی از همون پسرایه که داشتن میخندیدن اومده نشسته…
سر میز ما رو صندلی کناری من، پسره بانیش باز گفت: افتخار آشنایی میدی خانوم خوشگله؟ تینا: فکر کنم اشتباه گرفتی آقا پسِر: من فکر نمیکنم. اشتباه گرفته باشم عشقم، تینا: پاشو گورتو گم کن. تا شوهرم نیومده اگه بیاد و تو رو اینجا ببینه واست بد میشه، پسِر: تو نترس خانومی، اون نمیتونه هیچ غلطی بکنه، تینا: باحرس نگاش کردم، که غش غش خندید و از تو جیبش یه کاغذ درآورد گذاشت. جلوم و گفت: این شماره منه، تینا:دستم و بردم و شماره رو برداشتم…
تا بکوبم تو صورتش که یکی دستم و محکم گرفت سرم و بر گردوندم که دیدم سعید با چشایی که از توشون آتیش
میبارید…داره نگام میکنه یه لحظه از نگاش ترسیدم، سعید رو کرد به پسِر او گفت: تو اینجا چه غلطی میکنی، پسِر: به تو چه مگه فضولی، سعید: به من چه ها تینا: سعید یقه پسر رو گرفت و پرتش کرد رو زمین و نشست رو پسر و همین طور داشت میزدش که چند تا پسر که معلوم بود رفیقای پسِران زودتر از همه به خودشون اومدن و از رو صندلیاشون بلندشدن و داشتن به طرف سعید یورش میبردند که چند تا پسر جوون که معلوم بودازکارکنان رستوران هستند چند تاشون به طرف پسرا رفتن و همین طورکه داشتن به ما فُش میدادن ازرستوران انداختنشون بیرون و………؟؟؟