
دانلود رمان داترو pdf از شیوا الماسی پور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: مافیایی، عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان داترو
داترو… سلطان بلامنازع دنیای خلافکارها! زندگیاش پارتی، خطر و اوج هیجان بود… تا وقتی دزدان الماس قلب اقیانوس را بردند! حالا بازی مرگ شروع شده… همراز شمس: دختر بزرگترین رقیب داترو! دختری با هوشِ انیشتینی و جسارتِ یک شیر! وقتی پدرش نابود شد، او تاج را برداشت و دنیا را لرزاند. اما این بار… به اشتباه بزرگ مرتکب شد! …
قسمتی از متن رمان داترو
همه چیز اوکی بود جز اون بادیگاردهای که بیرون از خونه وایساده بودند. سورن با چشمک من از خونه بیرون رفت و من به آرامی پرنده رو از لونه بیرون کشوندم. گیج بود و خودشو به من تکیه داده بود. بزور تحملش کردم تا وقتی که به ماشین رسیدیم، قبل از اینکه روی صندلی بزارمش دستمالی که یه ماده بیهوش کننده آغشته کرده بودم، رو جلوی دهنش گرفتم که طولی نکشید و از هوش رفت. سورن با عجله سوار شد و در حالی که نفس عمیق میکشید دستی به صورتش کشید. -بیهوششون کردم و انداختمشون پشت ویلا جایی که تو دید نباشه. با خونسردی از آیینه نگاهی به هانیه که بیهوش روی صندلی افتاده بود، انداختم. -خوبه، راه بیافت! بلافاصله حرکت کرد… به محض
اینکه به خونه رسیدیم، خونهای که اینجا داشتم برای همچین موقعیتهایی که به ایران میاومدم، هانیه رو توی بغلم گرفتم و خونه بردمش؛ روی کاناپه گذاشتمش و با دیدن سورن توی چهارچوب در، اشاره کردم داخل بیاد. -چرا وایسادی اونجا؟ بیا داخل! پوفی کشید و تکیهاش رو از در برداشت. -باید برگردم خونه. آشوب تنهاست! پاکت سیگار و فندکم رو از جیبم بیرون کشیدم و روی مبل لم دادم، پاهام روی میز دراز کردم یک نخ سیگار از پاکتم بیرون کشیدم کامی ازش گرفتم و دودش رو با غلظت به بیرون فرستادم. -باشه برو پیش زنت… اما صبح زود اینجا باش که خیلی کار داریم! وقت زیادی ندارم. -اوکی! بای… کوتاه جواب داد و رفت. ته مونده سیگارم روی زمین انداختم و با پاشنه کفشم خاموشش کردم.
نگاهم رو به دخترک ریز جثه دوختم. سرم حسابی درد میکرد. کلافه شقیقهام رو یکم فشار دادم. باید به آرکا زنگ میزدم و زودتر این دخترو میفرستادم. شماره آرکا رو گرفتم و دکمههای بلوزم رو یکی یکی باز کردم. دستم رو به دیوار کنار پنجره تکیه دادم و دست دیگم که گوشی بود رو کنار گوشم نگه داشتم. -تا یکساعت دیگه بچهها رو میفرستی خونه تا بیان و امانتی رو ببرن تا وقتی میام تو مراقبشی، چهار چشمی حواست بهش باشه. -رو چشم مراقبم… حوصله مزه پروندنهاشو نداشتم و قطع کردم. انگار اثر بیهوشیش داشت کم کم از بین میرفت که تکونی توی جاش خورد و پلکاش رو آروم باز کردم. بی توجه بهش به آشپزخونه رفتم …