
دانلود رمان شامپاین pdf از مرجان جانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، جنایی
خلاصه رمان شامپاین
همه چیز در نظرم پوچ و بیمعناست… چونان که از فراز پرتگاهی سقوط کردهام… و تکهای از جامهام بر شاخهای خشک آویخته… نه توان رهائی دارم… نه طاقت رهایی… تنها به کناری خزیدهام… و به تماشای زندگیام نشستهام… زندگیای که اشک ریختن برای آنچه نیست و نخواهد ماند، بیحاصل است …
قسمتی از متن رمان شامپاین
-یه ساعت بعد از رفتن من راه بیفتید… دستش رو بلند کرد و ادمی که کنارش بود یه کارت دعوت داد دستش… گذاشتش رو میز و ادامه داد: بدون این کارت… نمیتونید وارد اون سالن بشید… پس حتما با خودتون بیاریدش… کمی مکث کرد و بعد ادامه داد: مراقب همدیگه باشید… دوس ندارم یکی از شما دو نفر صدمهای ببینه… برگشتم سمت آرکا و بهش نگاه کردم اونم همزمان با من برگشت سمتم و نگام کرد… سریع نگاهمو ازش گرفتم و صندلیم رو کشیدم عقب و گفتم: پس با اجازتون من میرم که اماده شم… کارت دعوت رو از جلوی بلایند برداشتم و رفتم سمت اتاقم… جلو کمدم وایسادم و به لباسام نگاه کردم…
همشون کت و شلوار و تاپ و شلوارک بود… یدونه لباس مجلسی هم نداشتم… رو تخت نشستم و از دور به لباسام خیره شدم… با باز شدن در اتاقم برگشتم سمت در و به اشلی که کنار در وایساده بود نگاه کردم… اشلی: میتونم بیام تو؟ از رو تخت بلند شدم و رفتم سمت در و گفتم: ارهه بیا… در رو پشت سرش بستم و گفتم: کسی که ندیدت؟؟ اشلی: نه حواسم بود… ولی باید زود برگردم تو اشپزخونه کلی کار دارم… هولش دادم سمت کمد و گفتم: تورو خدا یه دست لباس مجلسی با این لباسای تو کمد برام جور کن… جلو کمد وایساد و گفت: مجلسی؟ خیر باشه… تو مراسمایی که لباس مجلسی بپوشی نمیری… جلو اینه نشستم و از داخل اینه بهش نگاه کردم و گفتم:
یه ماموریته… برای خوشگذرونی نمیرم… سرش رو تکون داد و به لباسای داخل کمدم خیره شد… بیتوجه بهش مشغول آرایش کردن شدم… از اونجایی که زیاد ارایش نمیکنم وسایل ارایشی هم نمیگرفتم… کلا ۳ ،۴ تا وسیله داشتم… اشلی: این چطوره…؟ برگشتم سمت اشلی و به کت و شلوار تو دستش نگاه کردم… یه کت مشکی با شلوار راه راه سفید، مشکی و طلایی… چند تا رنگ دیگه… خندیدم و گفتم: فکر کنم تنها دختری باشم که امشب تو اون مهمونی کت و شلوار میپوشه… لباسارو گذاشت رو تخت و گفت: بهتر… متفاوت میشی… از رو صندلیم بلند شدم و رفتم سمت کمد و یه نیم تنه مشکی در اوردم و گفتم: با این بهتر نمیشه؟ ازم گرفت و گفت: عالی میشه …