
دانلود رمان برکه pdf از زهره الف
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، ازدواج اجباری
خلاصه رمان برکه
برکه فکر میکرد با فریب میلاد میتواند شرکت پدرش را نجات دهد، اما چیزی که نمیدانست این بود که قلبها همیشه تابع منطق نیستند. حالا، میان تعهدی که بسته و احساسی که ناخواسته در وجودش شعلهور شده، باید انتخاب کند: عشق یا انتقام؟
قسمتی از متن رمان برکه
نیمی از ساعت گذشته بود و او همچنان به صحبت های زند گوش میداد و بیشتر از قبل گیج می شد.فاصله ای تا ورشکستگی نداشت و مسببش هم فقط و فقط برکه بود.برکه ای که تنها گناهش تجربه ی کمش بود و همین مسئله سرمایه گزاران را ترسانده و باعث عقب نشینی آنها شده.قلب درد مزاحم همیشگی اش دوباره مهمان سینه اش شد و تمام وجودش را درخود کشید.نمی دانست این چندمین استرسی است که از صبحتجربه اش کرده_برکه…. خوبی؟صدای نگران بهنام را کنار گوشش شنید. از نظر بهنام این حجم استرس برايش مضر و زیادی بود. لبخند کم جانی زد و زند بی اهمیت به حال برکه و چهره نگران بهنام،ادامه داد:دخترم من نمی خوام کارخونه از دستت بره و نتونی به وصیت پدرت عمل كنى…
بهمن خدابیامرز از همه بیشتر نگران تو بود من هم نگرانتم… کمکت می کنم و مطمئن باش باهم این کارخونه رو سرپا می کنیم.زند یک ساعتی برای بهنام و برکه حرف زد و از راه و روشهای اداری و نحوه ی احیا بخشیدن به کارخانه را توضیح داد…یک ساعتی که برکه هیچی از آن را نفهمید و تمام ذهنش به دنبال جوابی قانع کننده برای وصیت عجیب پدرش بود…وصیتی که طی آن یا بایدکارخانه یورشکسته را احیا می کرد و یا.خوب دخترم من میرم… کاری داشتی هرگز تعارف نکن و زنگ بزن.صدای زند رشته ی افکارش را پاره کرد. لبخند نصفه و نیمه ای بر روی لب نشاند و کوتاه تشکر و خداحافظی کرد.بعد از رفتن زند به همراه بهنام به اتاق پدرش رفت و از بهنام خواست ترتیب قراری مجدد با سرمایه گزارها را بدهد.
و بعدترش به اصرار بهنام راهی خانه شد و برای احتیاط ماشینش را کارخانه گذاشت.مثل هر روز از بدو ورود به خانه، لبخند محزونی روی لب هایش شکل گرفت.اینجا هنوز بوی پدرش را می داد. ابتدا همانند روزهای تکراری قبلش سمت قاب عکس بزرگی که دیوار را پوشانده بود رفت و زل زد به چشم های خسته ی پدرش به وضوح میتوانست حضور پدرش را در جای جای این خانه حس کند.نگاهش چرخید و بر روی لب های پدر فرود آمد.می توانست صدای خنده هایش را بشنود و نفس کم بیاورد.تک به تک نصیحتهای پدر را به یاد داشت… حرف هایی که بهمن برای زدنشان زیادی دقت و حوصله به خرج داده بود تا راه درست را جلوی پای برکه قرار دهد و میتوان گفت که تا حدودی موفق هم بود