
دانلود رمان شراره ی عشق pdf از پریسا بیات
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، ازدواج اجباری، کلکلی، همخونه ای
خلاصه رمان شراره ی عشق
پریا هرگز فکر نمیکرد روزی مجبور شود با دشمنش ازدواج کند! اما برای پرداخت بدهی پدر، چاره ای نداشت. ازدواج صوری یکساله با استاد دانشگاهش که اتفاقاً پسر همان کسی بود که خانواده شان سال ها با آن ها دشمنی داشت. اما این قرارداد ساده، به ماجرایی پیچیده تبدیل شد که هیچکدام انتظارش را نداشتند…
قسمتی از متن رمان شراره ی عشق
دستی به علامت سلام براش تکان داد علی اقا هم تا ما را ديد سرش را تکان داد و به طرف ما اومد وبعد از سلام و احوال پرسی از بابام و من گفت: چه عجب محمد جان مي گفتين تشريف می یارين براتون گاوی يا گوسفندی ميکشتيم. بابا: اين چه حرفيه علي جان حقيقتش پريا رشته روانشناسی قبول شده اومدم يه ماشين به عنوان جايزه براش بگيرم. علي اقا: مبارک باشه دخترم انشاالله موفق باشي و بعدش گفت کدام دانشگاه که گفتم: دانشگاه سراسري کرج. علي اقا: جالبه. بابا: علي جان چه چيزش جالبه؟ علي اقا: برات بعدا ميگم بذار اول اين دختر گل بره ماشين ها را ببينه يکي رو انتخاب کنه منم برات اون موضوع را ميگم !
بابا: باشه علي جان پريا برو ماشين ها را ببين ببين کدومو خوشت مياد؟ در حالي که داشتم از انها دور ميشدم پيش خودم گفتم: يعني چه موضوعي بوده که منو فرستادن. باشه بابا جان میرم دنبال نخود سياه، اي واي دارم از فضولي ميميرم يک دفعه دستم را بالا اوردم که چشمم به ساعت افتاد … اي وايــــــــــي ساعت شش و چهل و پنج دقيقه ست يه ربع ديگه بيشتر وقت نداشتم به خاطر همين سريع راه افتادم و ماشين ها راميديدم که دويست و شش البالويي رنگي توجه ام را به خود جلب کرد. نزديک ان شدم و پيش خودم گفتم عجب ماشينيه، خيلي نازه به خاطر همين سريع به سمت بابا رفتم و گفتم: بابا من اون ماشين البالوييه را خوشم اومده .
بابام: بزار ببينم چه ماشينيِ. بخاطر همين دستم را گرفت وبه طرف ماشين رفت وگفت: همين ماشين؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم بله همين ماشين را ميخوام. بابام هم لبخندي به من زد و به سمت علي اقا برگشت وگفت: علي جان اين ماشين چقدر ميشه…علي اقا: قابل تو رو نداره اينم کادوي قبولي دانشگاه دخترم که بابام در ادامه ي حرف او گفت: ببين علي جان من که با تو تعارف ندارم اگه از اين کارا کني ديگه اينجا نميام که دوباره علي اقا گفت: با اين که مي خواستم اين کادوي من به دخترم باشه ولي باشه چاره اي جز اين نيست، محمد جان. بيا توي دفترم تا درباره ي سند و پول ان صحبت کنيم، وسط حرف انها پريدم وگفتم: ببخشيد اگه وسط حرفتان پريدم ولي بابا جان ميشه بپرسم چند دقيقه ديگه اينجا کار دارين؟