
دانلود رمان تاسیان من pdf از سحر_الف
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان تاسیان من
زندگی برکه و یزدان پر از لحظه هایی است که می خواستند اما نشد. این رمان، روایتی صادقانه از عشقی است که در میان تمام ناکامی ها، همچنان زنده می ماند. آیا عشق واقعاً می تواند همه چیز را تغییر دهد؟
قسمتی از متن رمان تاسیان من
بنظرم کارم رو به بهترین نحو انجام دادم سعی کردم اصلا هول نشم، کارمون که تو شهرک تموم شد خیلی خسته بودم، گشنمم بود اما اصلاً نمیتونستم چیزی بهش بگم تو ماشین که نشستیم مسیریاب رو به هتل تنظیم کرد، کمی ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم. انقدر از صبح دویدم ینی یه ناهار بهم نمی رسید؟ کلافه دستامو زیر بغلم زدم و رومو سمت شیشه ماشین کردم. توی حال و هوای خودم بودم که با صدای قارو قوری که شکمم داد فقط دلم میخاست زمین دهن وا کنه و برم توش، از خجالت نمیدونستم چیکار کنم، خیلی سوسکی بهش نگاهی انداختم که حس کردم کمی طرح لبخند رو لباشه، وای برکه دیگه چجوری روت میشه نگاش کنییییی کارد بخوره به شکمت دختر!
با ایستادن ماشین کمی تو جام جابه جا شدم و دیدم روبه روی رستورانی وایساده، الان روم میشد بگم گشنم نیس منو برسونید؟ فقط بی حرف پیاده شدم و به سمت رستوران رفتیم. روی صندلی که نشست منم کنارش جا گرفتم از این نزدیکی خیلی در عذاب بودم که گارسون اومد. برای خودش کباب ترکی سفارش داد و من هنوز تو منو دنبال یچیزی میگشتم، جگر سفارش دادم که با حرفی که زد رسما آب شدم. لطفا سفارشات رو سریع بیارید ! دلم میخواست از خجالت گریه کنم اما با اوردن غذا همه چی از یادم رفت و با لذت غذامو خوردم! من آدم زیاده خواهی بودم اما کنارش بودن اونم یه روز کامل برای من خیلی با ارزش بود خیلی! به هتل که رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و از شیشه پایین ماشین بهش نگاه کردم. ممنون بابت غذا روز خوبی بود….دروغ نگفته بودم تو زندگی بی سر و سامون من واقعا امروز متفاوت تر از همیشه بود…صبح با خیال راحت تا نه نیم خوابیدم اگه مامان زنگ نزده بود شاید بیشترم میخوابیدم. از ناراحتی باهاش یجور باهاش حرف زدم که بفهمه دلخورم، اما اون اصلا دلجویی نکرد … مثل اینکه اصلا براش مهم نبودم! با صدای تماس دوباره گوشی خیال کردم مامانه و می خواد دلجویی کنه اما با دیدن شماره مهندس یزدان برق از سرم رفت. چقدر استرس میگرفتم! اونم فقط با دیدن شماره اش روی گوشیم …هیجان زده گفتم؛ سلام مهندس…بی جواب سلام فقط گفت: ده دقیقه دیگه مدارک رو بیار باید تحویل وحدانی بدم برگه پرداخت عوارض یادت نره ! و گوشیو قطع کرد…