
دانلود رمان رها در آتش عشق pdf از الهه بانو
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: اربابی، انتقامی، درام
خلاصه رمان رها در آتش عشق
رها، دختری با گذشته ای پر از راز و شیطنت های مرموز، فکر می کرد پس از سال ها جنگیدن به آزادی رسیده است. اما شهرام، اربابی سرد و سنگدل که زخم های زندگی او را به هیولایی تبدیل کرده، منتظر بود تا ثابت کند جهنم همیشه در کمین است. در این نبرد نابرابر، آیا رها می تواند از ذهن بیمار شهرام جان سالم به در ببرد؟ یا این بار، شیطنت هایش پاسخ هایی ترسناک در پی خواهد داشت؟…
قسمتی از متن رمان رها در آتش عشق
هیچ کس جلو نمیومد اصلا به حرفام اهمیت نمیدادن فقط صدای پچ پچ هاشون شنیده میشد که منو نشون میدادن. دیگه واقعا تحملم تموم شد زدم زیر گریه گفتم تو رو خدا یکی کمک کنه، خواهش میکنم خاموشش کنین. دیدم از اینا آبی گرم نمیشه باید خودم یه کاری میکردم. برگشتم می خواستم برم سمت ساختمون که یکی دستمو گرفت برگشتم با چشمای پر اشکم نگاهش کردم، یه خانمی بود رو پوشش رو دراورد انداخت رو شونه هام، از کارش تعجب کردم. برای همین یه نگاه به خودم انداختم. تازه متوجه شدم با چه ریختی زدم بیرون. تاپ شلوار عروسکی پوشیده بودم که بازوهام معلوم بود…
حتی شال هم نپوشیده بودم موهام ریخته بودن رو شونه هام، حتی کفشم پام نبود. پای برهنه دوئیده بودم تا اینجا، دردش رو تازه داشتم حس میکردم. دختر جون نرو جلوتر میسوزی…سرمو بلند کردم بازوش رو چنگ زدم با گریه در مونده گفتم خواهش میکنم آتیش رو خاموش کنین، اینجا محل کار منه. شرمنده سرشو انداخت پایین که عصبی دستشو پس زدمو رو به همه داد زدم: اخه چراااا؟ اخه ارباب …با شنیدن اسم ارباب پاهام سست شد رو زمین افتادم. وای دخترم چیشد!؟ اشکام سرازیر شد، با درد زل زدم به ساختمون در حال سوختن..
درسته این آتش سوزی کار اون پسره ی عوضیه ،اما چرا این کارو با من میکنه!؟ سرمو بلند کردمو رو به خانمه عصبی گفتم: خونه این ارباب کجاست؟ چیزی نگفت که بلند شدم بازوش رو گرفتم: با توام، بگو خونه اون لعنتی کجااست !؟
من …من نشونتون میدم…برگشتم طرف کسی که اینو گفت، همون پسر بچه ای بود که امروز دیدم…دستمو مشت کردمو زیر لب زمزمه کردم: تقاصشو پس میدی…یه بار دیگه بگو؟ !نشنیدم…اون…اونجا آتیش گرفت ارباب…دستمو مشت کردم سیلی محکمی تو گوشش زدم که پرت شد رو زمین خودشو رسوند جلو پام…ببخ ..شید ارباب لطفا منو نکشین. با پا کوبیدم تو شکمش با عصبانیت داد زدم : احمق مگه من گفتم اونجا رو آتیش بزنین؟