
دانلود رمان دزدی از جنس فرشته pdf از آلا علی پور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان دزدی از جنس فرشته
پردیس فکر می کرد همه چیز تمام شده… اما اشتباه می کرد. یک پیام، یک اتفاق، یک ملاقات… و امیر عباس وارد شد؛ مثل کلیدی برای قفلی که پردیس سال ها در جستجویش بود. حالا باید انتخاب کند: تسلیم گذشته شود یا به دنبال رازهایی برود که تقدیر برایش پنهان کرده است.
قسمتی از متن رمان دزدی از جنس فرشته
خاله میدونی که چقد دوست دارم و برام عزیزی … همیشه بهترین هارو برات میخواستم…دوست ندارم چیزی و به اجبار قبول کنی…اگه حرفیم میخام بزنم بیشتر به خاطر اینه که نمیخام اگه به امیر میگی نه به خاطر حرف های خانواده پدریت باشه…حرف ها و قضاوت های اونا بدجوری دلم واتیش میزنه. میدونم دوست دارن ولی احساس میکنم بیشتر از اینکه سخت گیریشون به خاطر دوس داشتنت باشه به خاطر. اینجا که رسید دیگر ادامه نداد…فقط عزیزم می خوام بگم یکم بیشتر به امیر عباس و خواستگاریش فکر کنی امیر خیلی پسر خوبیه این رو الکی نمیگم از رو شناختی که تو این همه سال ازش پیدا کردم…
درسته پدرش زیاد ادم جالبی نبود ولی عوضش یـه مادر مثل فرشته داشت. امیر شاید از لحاظ ظاهری شباهت به پدرش داره ولی دل صاف و مهربونش عین مادرشه نبین مغرور به نظر میاد این فقط ظاهرش. امیر بعد فوت اون خدا بیامرز خیلی ساکت و منزوی شد بعدشم که همه دیدن اینجا داره بیشتر نبود مادرشو حس میکنه، گفتن برو پیش پدرت تا شاید محیطش عوض بشه کمی خاطرات و فراموش کنه. لبخند کم رنگی رو لب های خاله نقش بست…ولى من مطمنم اون هیچ وقت مادرشو از یاد نبرده و نمیبره عزیز من اینارو نگفتم تا خدا نکرده تو این روز قشنگ ناراحت بشی گفتم تا بدونی امیر عباس مثل پدرش نیست…و زود قضاوت نکنی با نگاهش به جعبه تو دستش اشاره کرد و گفت: حتما میپرسی امیر کی این کادو رو برات خریده؟… نه!!! سرم رو به نشونه آره تکان دادم
دیروز عصر امیر اومده بود یه سری بهمون بزنه وقتی بابا جون زنگ زد تا دعوت مون کنه امیر از رو حرفای من متوجه شد. منم از نگاهش و چشماش خوندم که خیلی دوس داره بیاد دلم نیومد بگم نه… واسه همین گفتم تو هم دوس داشتی بیا امیر …. اونم از خدا خواسته قبول کرد و گفت یه کاری بیرون داره و رفت فک کنم اون موقع اینارو برات هدیه گرفته مثل اینکه آیلار بهش گفته بوده تو صدف خیلی دوس داری حالا هم بیا جلو گردنبندتو ببندم. دلم نیامد مخالفتی کنم به خاطر بستن گردنبند نمیخاستم دست خاله را پس بزنم مبارکت باشه خاله!! و بست با فکر اینکه شاید مامانم از اینکه کادوی امیر کرده باشم ترسیدم…خاله میگم چیزه.. ینی نکنه مامان ناراحت شه . خاله گردن بند و انداخت دور گردن تبسم کرد. نگران مامانت نباش اون با من…همین که داخل شدیم صدای ترکیدن چیزی با پخش شدن کاغذ رنگی های ریز یکی شد علی و آیلار با خنده منی را که با تعجب نگاهشان میکردم و ترسیده بودم را نگاه می کردند.