
دانلود رمان دانشجوی دلبر من pdf از محدثه_ا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، طنز، کلکلی، همخونه ای، استاد دانشجویی
خلاصه رمان دانشجوی دلبر من
مثل همیشه سرسبز بود و فقط صدای پرنده ها بود ک تو فضا پیچیده بود واقعا حس خوبی بود… در میله ای و باز کردم و وارد باغ شدم. زیر انداز بزرگی زیر درخت پهن کرده بودن و چادر بزرگی هم باز کرده بودن. جلو رفتم و وقتی بهشون رسیدم سلامی دادم و بعد کفشامو در اوردم و رو زیر انداز رفتم و نشستم…عمو رامسین و عمو رادمهر داشتن اتیش درست میکردن…این رایان هم اصلاً تو حال خودش نبود و هی قدم رو می رفت حسان و سیروان هم وایساده بودن و نمی دونم درباره چی حرف میزدن…خلاصه هی کی مشغول یه کاری بود خبری از حلما نبود…
قسمتی از متن رمان دانشجوی دلبر من
سرش و بالا اورد و با دیدن من خیره نگاهم کرد…زیر نگاهاش معذب بودم و اگه همینطوری خیره نگاهم می کرد کلافه میشدم و حتما جلوی بقیه یه چیزی بارش می کردم. منم نمی خواستم درباره ام فکر بدی کنن…صندلامو پوشیدم و همین که خواستم برم زن عمو گفت: دخترم کجا میری؟ برگشتم و لبخند محوی زدم و گفتم: زیاد دور نمیشم. باشه ایگفت و منم برگشتم و از اونجا دور شدم…حداقل می تونستم تا موقع ناهار خودمو پنهون کنم. وقتی به پاتوق همیشگیم رسیدم، رو سنگ بزرگی ک زیر درخت بود نشستم…تنها سوالی ک تو ذهنم بود این بود که چرا زندگی من اینطوری شد؟ واقعا نمی دونم تکلیف من تو اینده چیه؟!
وقتی خونه عمو هستم فکر می کنم یه جورایی دارم اذیتشون میکنم…اونا تا حالا حرفی نزدن که ناراحت بشم اما این که بخوای همیشه خونه شون بمونی یه حسی به ادم دست میده. این چند روز به این فکر میکردم که برم …جایی که کسی نتونه من و پیدا کنه…به اندازه کافی بابام برام ارث گذاشته بود و می تونستم از پس خودم بر بیام. پاهام و تو شکمم جمع کردم و دستام و دور زانوم حلقه کردم و سرم و رو پاهام رو زانوم گزاشتم زیر لب گفتم: خدا چرا باهام اینطوری میکنی یه راه چاره بهم نشون بده…من چیکار کنم؟! چند دیقه تو همون حالت مونده ام و نفسای عمیقی کشیدم تا حالم جا بیاد…مشکلت چیه؟چی اذیتت میکنه؟!
سرم و از رو زانوهام برداشتم…طبق حدسی که میزدم حسام بود…هیچ عکس العملی نشون ندادم چون حوصله هیچکس و نداشتم؟؟؟ چیزی اذیتم نمیکنه…حالمم خوبه…حالا چرا دنبالم اومدی؟! بدون توجه به حرفم گفت: عاشق شدن چه حسیه؟! با این سوالش شکه شدم؟ چرا از من میپرسید؟! سعی کردم عادی باشم و با صدایی ک با زور خودم میشنیدم گفتم: عاشق شدی…فک کنم تو ک گفتی دوست نداری؟!پس چیشد؟ با انگشت شصتش به گوشه لبش کشید و یه نگا به اطراف انداخت و بعد نگاهش و به من سوق داد و گفت: من نگفتم دوستمه…دوست و برای یکی دو روز می خوان اما من اون و برای همیشه می خوام…می خوام همسر اینده ام شه تا تموم دنیام و زیر پاش بریزم. با هر کلمه ای ک میزد قلبم خورد میشد… چرا دفعه پیش با شنیدن این حرفش این حس و نداشتم؟! دفعه پیش که این حرف و زد خیلی خوشحال شدم اما الان….