
دانلود رمان داستان ناگفته ها pdf از کیمیا ذبیحی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: فانتزی، تخیلی
خلاصه رمان داستان ناگفته ها
اوژان های باستانی به نام دوریلوها،که در وجودشان خون شیاطین و فرشتگان در هم می آمیزد، در هر دو دنیا افسانه هستند و میراثی دوگانه را یدک می کشند. روزی، مردی از تبار آنان به نام «سایه» در انزوا و سکوت جنگلی پهناور، در کنار همسر انسان و فرزند دلبندش، زندگی می ساخت. تا زمانی که فریادهای خشمگینانه و هراسان مردم روستایی نزدیک، طومار زندگی آنان را در هم پیچید و به آتش کشید. و اینک؛ سایه بازگشته تا طعم انتقام را بچشد. انتقامی سهمگین برای خانوادهای که از دست داد. این روایت، بازگو کننده زندگی پر مخاطره و رازهای سر به مهرِ روزگار سایه است…
قسمتی از متن رمان داستان ناگفته ها
نگو که تو هم میتونی ذهنم رو بخونی! تو چی هستی؟ به سمت مجسمه رفت و در حالی که سعی می کرد پاهاشو بلند کنه تا دستش رو بذاره روی میز، گفت: من نگهبان این قصر هستم، البته نگهبان ضلع شرقی. ضلع شرقی خوب نیست، پر موجودات موزی،ِ آسایشت رو به هم میزنن این موش های مزاحم و دوستانشون، خصوصا اگر جشن و مهمونی بگیرن! با خنده بهش چشم دوختم. نگهبان بودن خیلی سخته، خصوصا ضلع شرقی. همیشه آرزوم نگهبانی تو ضلع شمالی بوده، ولی انگار خواهران سرنوشت با من افتادن سر لج! خندیدم، حرف های عجیبی میزد. ولی میدونستم و باور کرده بودم که باید به همه ی چرندیاتش جنبه واقعیت بدم! چرا باید باهات لج بیوفتن؟ راستی نگفتی، تو چه موجودی هستی؟ چاقو رو روی میز گذاشت و از میز فاصله گرفت.
چند سال پیش بخاطر یه حماقت و خیانت احمقانه، پری ها تردم کردن و من هم… من یه رویا خوررم، البته رویاهای بد بد! جن نیستم، از جنس پری ها هستم. مجبور شدم بیام اینجا. روی صندلی نشستم و کنجکاو، چشم به چهره ی عجیبش دوختم. خیانت؟ چه خیانتی؟ نیم نگاهی بهم انداخت و به طرف دیوار رفت و در همون حال گفت: دخترِ شاه پریان رو فراری دادم، کمک کردم بیاد پیش سایه. اون ها هم فهمیدن و من رو انداختن بیرون. من هم دوباره پناه اوردم به بلور و سایه. جفت ابروهام از تعجب بالا پریده بودن. با خنده گفتم: کار اشتباهی انجام دادی… مویرای ها بودن که سرنوشت من رو این چنین رقم زدن، نباید فکر کنم که تقصیر خودم بود. به طرف چهارپایه کوتاهی که گوشه ی دیوار بود رفت و روش نشست. به دیوار اشاره ای کردم و آروم گفتم: میشه کمی درباره ی این نقش ها برام توضیح بدی؟
حس میکنم داستان دارن، فقط به نقاشی ختم نمیشن. همه ی نقاشی ها داستان دارن دختر جون، حتی خط خطی های یه دختر بچه، یه راز مخفی پشتش هست. مشتاق به جلو خم شدم و پرشور گفتم: میشه بهم توضیح بدید؟ شما چی می دونین؟ میخوام…میخوام درباره ی سایه بدونم. سر تکون داد و سرش رو به سمت شونه ی چپ، رو به نقاشی برگردوند. همون طور که به نقاشی نگاه می کرد، گفت: روزی روزگاری تو سر زمینی دور دست، میون درخت های قد کشیده… گذشته….ایستاد و نفس نفس زنان، به بلور نگاه کرد. لبخند مهربونی زد و منتظر اومدنش شد…وایسا سایه، چقدر تند میدوئی! نزدیک سایه شد و درحالی که با هیجان میخندید، یهو یاد برگشتنش افتاد. باید برم، منتظرن! چهره اش در هم رفت. لب برچید و ناراحت گفت: یکم بمون، نمیشه؟ سر تکون داد و لبخند مصنوعی زد. اگه نرم ممکنه شک کنن سایه…