
دانلود رمان شادمانه pdf از فرزانه صفایی فرد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان شادمانه
پس از پنج سال، نوا از آلمان باز می گردد تا امانتی را به بهارین برساند. این سفر او را در مسیر احساساتی قرار می دهد که همیشه با منطق از آنها اجتناب می کرد. با حمایت دوستانش (حریر، دیدار و فرانک)، او یاد می گیرد که به ندای قلبش گوش دهد. به موازات این ماجرا، بهارین در رابطه مجازی خود با عارف با چالش بزرگی روبروست: سکوت ناگهانی عارف و عدم پاسخگویی به پیامهایش.
قسمتی از متن رمان شادمانه
چین های گوشه ی چشمش به یاد او عمق گرفتند. از روزی که با هم وصلت کردیم از خود هرگونه رفع زحمت کردیم خیلی خوشحال و خیلی خرم بودیم، خوش بودیم که هردم باهم بودیم. عارف هنوز داشت از پشت سر نگاهش میکرد که کار منیره خانم تمام شد و با سبد کلم و کاهوهای شسته شده چرخید و… دست از خواندن برداشت. چهره اش پر از خنده بود اما ته دلش خجالت کشیده بود. دستش را سمت گوشی برد و ترانه را قطع کرد. مثل همیشه با فشاری بیشتر از حد نیاز به دکمه. سنش زیاد بود تجربه اش هم اشتباهی نکرده و قرار نبود به کسی جواب پس بدهد؛ اما یک چیزهایی توی حافظه ی آدم ها حک میشد. انگار چیزهایی از جنس تربیت و فرهنگ مهم هم نبود که درست بودند یا غلط…
حالا انگار منیره خانم همان دختر بچه ای بود که وقتی سیزده چهارده ساله بود به خانه ی روح انگیز رفته بود تا در کارهای خانه و بزرگ کردن ریحانه کمکش کند. دختر بچه ای که فقط چشم گفته و اوامر دیگران را در زندگی اش اجرا کرده بود بی هیچ اراده و قدرت تفکری، بی هیچ استقلالی… ولی این چند سال کنار بهارین و در خانه ماهی جان شاید به قدر یک ذره روی دیگر زندگی را هم دیده بود. عارف که متوجه معذب شدن منیره خانم شده بود، با فاصله از اصل جریان گفت: قبل از رفتنم اون مدتی که پیشم بودید، حاضر نشدید گوشی داشته باشید. منیره خانم هنوز هم در هر دیدن عارف یا شنیدن صدایش توی دلش اول قربان صدقه اش میرفت.
حالا یاد بهارین هم توی دل و ذهنش بود و کمی هم پررنگتر از آن حس خجالت و معذب بودن، که گفت: بهارین مجبورم کرد. تن عارف از اشاره ی منیره خانم به بهارین، کمی منقبض شد. جوری که فقط خودش متوجه اش میشد. در این مدت جز همین اشاره های مختصر، حرفی از بهارین و رابطه ی نانوشته اش با عارف و این چند سال صبر و دوری به میان نیامده بود. حتی از برنامه ی عارف و بی خبری دیگران از برگشتش. ارتباط منیره خانم با عارف هم این سال ها بیشتر به واسطه ی بهارین بود و بعد از خرید این گوشی هم با اینکه راه برقرار کردن ارتباط با عارف در واتساپ را یادش داده بودند اما برایش سخت بود و ترجیح میداد همان طور از حالش باخبر شود جز سالی یکبار که تولدش را مستقیم تبریک میگفت. یا عکس هایی که گاهی خود عارف برایش می فرستاد آخرین ارتباط مستقیم شان از واتساپ هم که پیام یک ماه پیش عارف بود و دعوت مخفیانه ی منیره خانم به تهران…
پس از پنج سال، نوا از آلمان باز می گردد تا امانتی را به بهارین برساند. این سفر او را در مسیر احساساتی قرار می دهد که همیشه با منطق از آنها اجتناب می کرد. با حمایت دوستانش (حریر، دیدار و فرانک)، او یاد می گیرد که به ندای قلبش گوش دهد. به موازات این ماجرا، بهارین در رابطه مجازی خود با عارف با چالش بزرگی روبروست: سکوت ناگهانی عارف و عدم پاسخگویی به پیامهایش.