
دانلود رمان پولاریس pdf از اکرم حسین زاده
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان پولاریس
صابر و سحر عشقی را در نوجوانی تجربه کردند که به دلیل توقعات و محدودیت های خانوادگی، هر دو مجبور به سرکوبش شدند. این سرکوب، زخمی عمیق در روان هر دوی آنها به جا گذاشت. اکنون، پس از سال ها، زندگی آن ها را در یک موقیعت کاملاً حرفهای اما شدیداً شخصی قرار داده است؛ صابر به عنوان وکیل و سحر به عنوان موکلی که خواهان طلاق از سیاوش است. صابر نه تنها باید با پیچیدگی های حقوقی پرونده دست و پنجه نرم کند، بلکه باید بار عاطفی کمک به کسی را نیز تحمل کند که روزی مالک قلبش بود. در این فرآیند، دفن شده ای گذشته سر برمی آورند و احساساتی که هرگز به درستی حل و فصل نشده بودند، دوباره رنگ واقعیت به خود می گیرند.
قسمتی از متن رمان پولاریس
دوست داره؟ جا خورد سؤال واضح صابر انگار که روی سرش عین پتک کوبیده شود موجب شد مکثی کند و جوابش با تعلل داده شود نه…یعنی نمیدونم. اصلا مهم هم نیست … من غیر ممکنه دیگه به اون زندگی برگردم… به فنجان قهوه در دستش داشت می گفت: که در اتاقش به ضرب باز شد و مردی با قد و هیکل قابل قبولی وارد اتاق شد. نگاه صابر از روی رنگ پریده ی سحر به مرد تازه وارد رفت و با خونسردی بلند شد و گفت: فرمایشی بود؟ مرد دندان روی هم سایید و با عصبانیت سمت سحر راه افتاده بود که صابر با گامی بین آن دو ایستاد. امرتون؟ دست طرف برای کنار زدنش بالا رفت و در حالی که سرش را به راست می کشید تا دختری که الان پشت سره هیکل مرد تنومندتر از خودش پنهان شده بود ببیند گفت: بلند شو بساطت رو جمع کن اون یکی نشد اومدی سراغ این یکی؟
صابر بدون اخم و تندی گفت: آقا با موکل بنده درست صحبت کنید، وگرنه رفتار تون رو ضمیمه پرونده میکنم. مرد سر جلو کشید و یقه ی صابر را گرفت و کشید. هی بچه سوسول به نفعته خودتو کنار بکشی. لب صابر کمی کشیده شد و لحنش خونسرد ماند. جناب ما آدم کنار کشیدن بودیم که وکیل نمی شدیم. و صدایش را کمی بلندتر کرد. خانم مهدوی با حراست تماس بگیرید. سیاوش با کف دست به سینه ی صابر کوبید و در حال دور زدنش گفت: سیاوش با کف دست به سینه ی صابر کوبید و در حال دور زدنش گفت: بکش کنار باد بیاد، نشستی به بهونه ی وکالت با زن من به خوردن قهوه؟ من انحراف اخلاقیت رو گزارش کنم که گله پایی. و داشت فاصله اش را با سحر کم می کرد که صابر بازویش را گرفت و نگه داشت.
جناب آقای سیاوش اکبرزاده ورود، شما به اتاق من، اونم بدون اجازه قبلی و در حالی که جلسه خصوصی با موکلم دارم غیر قانونیه و من می تونم از شما شکایت کنم. مهدوی از دم در اتاق گفت: خبر دادم ، الان میرسن. و روی نگاه صابر سمت مهدوی رفت. تشکر. سیاوش گوشه لبی بالا داد. آقای صابر جسور، من از پشت کوه نیومدم که بتونی با حرف ابلهانه ای مثل این تهدیدم کنی دمت رو از زندگی من بکش و سرش را باز کمی کنار کشید تا بتواند سحری را ببیند که فنجان قهوه ای که ظاهرا قسمت نبود، بخورد روی میز گذاشته برخاسته بود. با نیشخندی گفت: حاجی به دختر با لباس عروس داد دست اینا، با کفن تحویل گرفت ، بسش نبود؟ الان آورده تو رو تحویل بده؟