
دانلود رمان سنت شکن pdf از الناز محمدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی
خلاصه رمان سنت شکن
نگاهی به روزهای گذشته، ردپای اشتباهات را آشکار می کند. اشتباهاتی کوچک و بزرگ که سایه شان گاهی تا ابد همراه ما می آید؛ درست مانند سایه مرگ، سرد و هراس آور. داستان زن، مرد، کودک و یک قوم دوباره تکرار می شود؛ هر کس به دنبال حفظ حرمت خود است، یکی دل و دیگری خون و خانواده. قصه ساده آغاز می شود، اما شاید امروز سادگی معنای متفاوتی پیدا کرده، چون بغض و دلتنگی همیشه با هم می آیند. دو روایت از دو زمان داریم؛ گذشته ای که گذشته و حال در حال گذر است، اما تقاطع این زمان ها مسیر زندگی و آینده را شکل می دهد. این اتفاق ها حقیقت ها را روشن می کنند، چشم ها را بیدار می کنند و نشان می دهند که هر سنتی الزاماً حق نیست.
قسمتی از متن رمان سنت شکن
چیزي شده؟ النا با دلخوري نگاهش کرد و گفت: ظاهرا نه! چشم هاي نازي گشاد شد و همزمان صداي پدر ارسلان راهم شنید: اگه اجازه بفرمایید مطالب اصلی هم ذکر بشه که حرف دل جوونامون هم هست. محسن با خوشرویی استقبال کرد. النا بی اراده به مریم نگاه کرد. نگاه او هم روي دختر جوان بود. هر دو استرس داشتند. مریم چشم هایش را با آرامش روي هم گذاشت تا دل مشوش دخترك را حمایت کرد هرچند که آشوب درون خودش هم دست کمی نداشت. النا انگشتر نقره اي رنگ داخل انگشتش را به بازي گرفت. هر حرفی که زده بود و هر جمله اي که از دهان بزرگترها بیرون می آمد قلبش کوبش بیشتري می گرفت.
انگار واقعا تمام حرف ها زده شده بود و این مهمانی آخرین مرحله مراسم ها بود که تا حرف مهریه پیش رفتند. بالاخره مادر ارسلان مداخله کرد و گفت: ما که درمورد انتخاب ارسلان حرفی نداریم. هرچی شما بفرمایید پس یه شیرینی از دست عروس خانم خوردن و شنیدن بله رو حسن ختام بدونیم. انگار همه چیز باشتاب پیش می رفت. وقتی مادر ارسلان النا را مستقیم مخاطب قرار داد و نظرش را پرسید دختر جوان نفس در سینه اش حبس شد. دختر خجالتی اي نبود که فضا برایش سنگین شود. کلی برنامه براي این مهمانی داشت اما…آب دهانش را قورت داد. نگاهش سمت ارسلان چرخید. بی اعتنایی هایش باعث شده بود اخم درصورتش جا خوش کند اما با توجه او لبخند کمرنگی زد. النا نگاهش را گرفت. باصداي آرامی گفت: اگه اجازه بدید می خوام یه مدت فرصت فکر کردن داشته باشم.
با این حرف او سکوت ناگهانی برجمع حاکم شد. غیر از مریم همه جا خورده بودند. حتی آریا توقع نداشت النا در جمع چنین حرفی بزند و هاج واج نگاهش می کرد. النا دست هایش را درهم فرو کرد و سر پایین انداخت. پدر ارسلان لبخندي زد وگفت: النا خانم شما که قبلا با ارسلان آشنا شدي. اگه مشکلی نداري نامزدي رو اعلام کنیم بعد بیشتر معاشرت کنید. النا به مرد نگاه کرد و با لحن کنترل شده اي گفت: متاسفانه تصمیممو نگرفتم. اگر عجله دارید باید بدونید فعلا جوابم منفیه. النا گفتن ارسلان نگاهش را سمت او کشید اما النا بلند شد و با عذرخواهی کوتاهی سمت اتاقش رفت. سکوت مطلق جمع روي قلبش سنگینی می کرد. روسري اش را داخل اتاق از سرش برداشت و گوشه ي اتاق باحرص پرت کرد. روي تخت ولو شد و با بغض گفت: خدا لعنتت کنه آریا…