
دانلود رمان نیم نگاه pdf از فاطمه مفتخر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان نیم نگاه
دختر قصه کافه داره و خیلی شیطون و شاده پسر داستان اما خیلی جدی و مذهبیه! این دختر، پسره رو به زور سوار موتور میکنه، میبرتش برف بازی، کله پاچه به خوردش میده، مجبورش میکنه نصف شبی از دیوار بالا بره.. دست تقدیر باعث میشه این دوتا آدم که هیچ شباهتی به هم ندارن، با هم رو به رو بشن و … داستان آقا سید و این دخترک شیطونمون به کجا ختم میشه؟! چی میشه که این پسرِ مذهبی عاشق این دختر میشه؟
قسمتی از متن رمان نیم نگاه
عزیز یه جوری میگیا انگار من هفت روز هفته دارم تو کوچه خیابون دعوا میکنم من تا حالا چند بار بحثم شد مگه؟ اینم که معلوم بود چقد بچه هس، فاز برداشته بود الکی ندیدی چجوری دمشو گذاشت رو کولش و رفت. با دیدن لبخند کمرنگی که روی لب مهدی نقش بست عوض اینکه خجالت بکشم بخاطر فحشی که گفتم، بیشتر خنده ام گرفت. همیشه همین جوری حرف میزدم جلوی دیگران ناخداگاه مراعات میکردم اما حالا حواسم نبود و ظاهرا گاف داده بودم. برخلاف عزیزی که قیافه اش داد میزد، خون خونش را میخورد منو عسل رسما خنده مان گرفت.
یکی از مهم ترین خط قرمزهای عزیز درست حرف زدن آن هم جلوی غریبه بود. اگر در این موقعیت خنده ام صدا دار میشد خونم برای عزیز حلال بود! با سرفه ای آرام خودم را جمع و جور کردم که مهدی گفت: عذر میخوام؟ قبل از اینکه جوابش را بدهم موبایلم زنگ خورد و این شد که عزیز جوابش را داد و من با خیال راحت به تماس سارا پاسخ دادم… با سفت کردن بند ال استارهای مورد علاقه ام از جا موردعلاقه بلند شدم و به طرف عزیز و عسلی که روی تخت چوبی در حیاط نشسته بودند رفتم. خم شدم و با برداشتن چاقو قاچی به طالبی خنک و خوش عطر و رنگ زدم و برخلاف عزیز و عسلی که با چنگال مشغول خوردن بودند بدون اینکه بشینم گازی به طالبیه شتری قاچ شده ام زدم…
عزیز با چنگال طالبی اش را نصف کرد و گفت: بشین قشنگ چنگال بگير دستت، با خیال راحت بگیر بخور چیه اینجوری داری میخوری، دستاتم نوچ میشه الان! من اما آنقدر دیوانه شیرینی دلچسب طالبی خنک و خوشمزه بودم که با گفتن “اشکال نداره “سرسری اجازه ی اعتراض از عزیز را گرفتم. میان گرمای ساعت چهار و نیم ظهر تابستانی واقعا خوردن طالبی به جانم چسبید اصلا حس کردم گوشت شدنش آنقدری که خواستم برشی دیگر بردارم که عزیز اخم دواند میان ابرویش غوغا؟ این شد سومین قاچ! نفسم را کلافه بیرون فرستادم که دیدم خودش طالبی را قاچ زد و به سمتم گرفت.