
دانلود رمان هایکا pdf از الناز بوذرجمهری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان هایکا
گفته بودم بهت حاجی! گفته بودم پسرت بیماری لاعلاج داره نکن دختررو عقدش نکن.. خوب شد؟ پسرت رفت سینه قبرستون و دختر مردم شد بیوه! حاجی که تا آن لحظه سکوت کرده با حرف سبحان از جایش بلند شد و رو به روی پسرکش ایستاد..خودم کم درد دارم که با این حرفات مرهم میزاری روش؟ دستش را روی قفسه سینه اش میگذارد و کمی به عقب میرود..قلبم مچاله شده از پر پر شدن ناصرم ..چه میدونستم شب عقدش دسته گلم از دست میره؟ خانُم بزرگ با چشمان اشکی خیره حاجی میشود و دوبار روی پایش میکوبد. بمیرم برای ناصرم..حالا جواب دختره و خانوادش رو چی بدیم حاجی؟ سیاه بخت شد دختر مردم..
قسمتی از متن رمان هایکا
بعد از عقد ماهور و ناصر قول داده بود مهر دخترک را از سر بیرون کند و دیگر روی زن برادرش طمع نداشته باشد؛ اما حالا که دیگر برادرش نبود باید هر طور شده ماهور را از آن خود کند. از بگو مگوهای خانواده اش دیگر چیزی نمیفهمید و فقط سودای ماهور را در سر داشت. اگر باز هم او را از دست میداد قطع به یقین دیوانه میشد! تنها صدای خانم بزرگ بود که او را از عالم خیالش بیرون کشید. حاجی حالا چی میشه سبحان ماهور رو عقدش کنه؟ درسته از اول از خدام بود ماهور جای ترنم عروس شه..ولی دیگه کاریه که شده نمیشه که پسرمون دو تا زن بگیره!
حاجی با حالتی عصبی به طرف خانم بزرگ چرخید و لا به لای دندانهای قفل شده اش غرید؛ استغفر الله. یعنی چی نشه زن؟ مثل دخترای امروزی حرف نزن. من از حرفم کوتاه نمیام اجازه نمیدم اسمم سر زبون مردم بیوفته..هایکا هم آماده شه فردا شب دوماد زن داداشش میشه! سبحان ماند و سرزنش کردن خودش، که چرا دل را به دریا نزند و نگفت که خاطر ماهور را میخواهد و هایکا ماند و سقفی که در سرش ویران شده بود! اگر عزیز دردانه اش می فهمید میخواهند ماهور را به عقد شوهرش در بیاورند، حتما سکته میکرد
چادر سفید مجلسی اش را روی پایش انداخته با صدای آرام اشک میریخت و زیر لب زمزمه میکرد. گلم لای لای پسرم لای لای ماهان از دیدن حال و روز خواهر یکی یدانه اش بر سر خود می کوبید و به خود لعنت میفرستاد که چرا اجازه داد خواهرش به عقد ناصر درآید. بسه ماهور، تلف شدی از بس این دو روز غصه خوردی و زجه زدی همه میدونستیم ناصر رفتنیه نباید اجازه این وصلت و میدادیم که تو روز عقدت سیاه تنت کنی.