
دانلود رمان غیث pdf از مستانه بانو
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان غیث
همیشه اما و اگرهایی در زندگی هست که اگر به سادگی از روشون رد بشی شاید دیگه هیچوقت نتونی به عقب برگردی و بگی «کاش اگر…» «غیث» قصهی اما و اگرهاییه که خیلی ها به سادگی از روش رد شدن… گذشتن و به پشت سرشون هم نگاه نکردن…اما تعداد انگشت شماری بودن که میون شایدهای زندگیشون تأمل کردن و اون چیزی رو که میخواستن به دست آوردن…تو قصهی «غیث» قراره با چهار شخصیت اصلی همراه بشیم. بعضیها تأمل کردن و بعضیها رد شدن… به زودی با غیث، وهاب، عاتکه و طهورای داستان «غیث» همراه خواهید شد.
قسمتی از متن رمان غیث
اتاقی ساده با کمد و آینه ای که صندلی کوچکی در مقابلش بود. تمام دیوارها رنگی ملایم و آرام بخش داشت. نگاهش به پنجره افتاد تا رسیدن به آن فقط یک قدم فاصله داشت. یک قدم را طی کرد و در مقابلش ایستاد. با دو انگشت پرده را به آرامی کنار زد و اولین چیزی که در مقابل نگاهش قرار گرفت حیاط سرایداری، مادرش و عاتکه ای بود که در مقابل هم ایستاده بودند. پیرزن دست های دختر جوان را گرفته و در حال صحبت با او بود. عاتکه هم روبنده اش را بالا زده و خیره ی بهجت بود.
با کنجکاوی به آن دو خیره ماند لابد داشت به مادرش گله و شکایتش را می کرد. اما این بهجت بود که حرف میزد و عاتکه در سکوت نگاهش میکرد. با دقت بیشتری به عاتکه نگاه کرد لب نمی زد و گریه نمیکرد فقط به مادرش زل زده بود. بالاخره بهجت یک دستش را رها کرد و میخواست او را همراه خود به درون ساختمان ببرد که عاتکه مقاومت کرد و غیث از حالت دستش متوجه مخالفتش شد. قبل از اینکه نگاه عاتکه به پنجره بیافتد پرده را رها کرد و این بار بی آنکه به اتاق زیبای دختری جوان خیره شود از آن مکان خارج شد.
پله ها را دوتا یکی پایین رفت و بلافاصله از ساختمان عمارت خارج شد. سر پایین انداخت و مسیر ساختمانشان را در پیش گرفت به مقابل در نیمه باز که رسید نگاهی به آن انداخت و دستش را برای هل دادنش دراز کرد نگاهش را پایین انداخت و صدایش را همزمان با هل دادن در بالا برد يا الله …در باز شد و برای ورود قدم برداشت که عاتکه راهش را سد کرد. هنوز قدمش به زمین نرسیده بود که با دیدن عبای حریر دخترک همان یک قدم را عقب کشید و نگاهش بالا آمد و در چشمان عاتکه آرام گرفت.