
دانلود رمان شاه مقصود pdf از ریحانه کیامری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان شاه مقصود
صدرا مَلِک پسر خلف و سر به راه حاج رضا ملک صاحب بزرگترین جواهرفروشی شهر عاشق و دلباختهی شیدا میشه… زنی فوقالعاده زیبا که قبلا ازدواج کرده و یه دختر کوچولو به اسم هستی هم داره!!شیدای ساده و سر به هوا تمام خط قرمزهای صدرا رو زیر پا میذاره و دل و دینش رو بدجور میبره…
قسمتی از متن رمان شاه مقصود
همیشه فکر میکرد صدرا خدا خدا میکند که زودتر از شر او خلاص شود و حالا عکس العمل صدرا داشت تصوراتش را بر هم میزد. تسبیحی که به گردنش آویخته بود را مشت کرد و پلک بر هم نهاد… در دل از خدای صدرا خواست که او و فرزندش را در پناه خود بگیرد. وقتی چشم باز کرد آرام گرفته بود… این تسبیح مگر چه داشت که اینگونه دلگرمش میکرد به زندگی… قلبش را آرام مینمود و ذهنش را خالی میکرد از هر منفی نگری و فکر مخرب!… حتی برای گریه های هستی حکم شفا داشت… مادامی که این تسبیح را به گردن میانداخت و هستی را شیر میداد، طفل دو ماهه اش آرام میگرفت و دیگر خبری از آن جیغ های دلخراش نبود!
صدرا تمام طول راه از خانه ی پدری تا آپارتمانش را با فکر به اینکه چگونه این مسئله را با شیدا در میان بگذارد گذراند. حتی هنگام خواب هم نتوانست با آرامش بخوابد… تا چشم بر هم میگذاشت واکنش های مختلفی از شیدا در ذهنش پانتومیم بازی میکردند. کلافه روی تخت نشست. انگشتانش را میان حجم موهای آشفته و مجعدش برد و سر سنگین شده از فکر و خیالش را سفت فشرد… از مادرش دلگیر بود که اینگونه او را در معذوریت قرار داده و حالا مجبور است در چنین برزخی دست و پا بزند. دلش میخواست هر چه زودتر قضیه را با شیدا مطرح کند و خودش را از این فکر و خیالات برهاند.
فقط باید طوری بیان میکرد که به اعتماد شیدا ضربه وارد نشود. فقط نمیخواست از دیدن آن دختر کوچک دلربا محروم شود… روز بعد در مغازه هم فقط به فکر این بود که چطور میتواند این بحث را با شیدا مطرح کند! آن هم جوری که او را از همین ایمان نصفه و نیمه اش دلسرد نکند. شب که به خانه برگشت عروسک سیلیکونی کوچکی که برای هستی خریده بود را برداشت و با زمزمهی آیهی ” الا بذکرالله تطمئن القلوب ” زنگ واحد شیدا را فشرد. شیدا هستی را به بغل گرفته و مشغول بازی با او بود که با شنیدن صدای زنگ بدون مکث برخاست و پشت در رفت.