
دانلود رمان دلارای pdf از حنانه فیضی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، بزرگسال
خلاصه رمان دلارای
دلی و ارسلان باهم رفتن پاساژ و چون دلارای اون روز سرو و ضعش خوب نبود یکی از بوتیک دارا تحقیرش کرد و خواست از بوتیک بیرونش کنه که ارسلان جنجالی به پا کرد که پای حراست و پلیس باز شد
قسمتی از متن رمان دلارای
زنگ بزن به بابات…دلارای با دهان باز مانده نگاهش کرد و ارسلان محکم ادامه داد : بزن دیگه معطل چی هستی؟ بگو حاجی خودش بیاد…معاون میان حرفش پرید. نیازی نیست ما دانش آموزامونو میشناسیم دلارای جون سه ساله این مدرسه هستن. خانوادشون رو هم میشناسیم شکی به این گل
دختر نداریم. نگاهی به اخمهای درهم ارسلان انداخت و با شک ادامه داد: فقط عقد که نکردید؟ اگر دلارای جان متاهلن مشکل ایجاد میشه حتی اگر والدینشون بیان مدرسه
ارسلان پوف کشید. درکشان نمیکرد…اصلا تا به حال از شرایط مدارس دخترانه نشنیده بود.
نه حوصله اش را داشت و نه وقتش را کم مانده بود برگردد و سوار ماشین شود که دلارای با صدایی لرزان جواب داد :
نه خانوم مولایی عقد نکردیم، نا…. نامزدیم! مولایی لبخند زد: خوبه، فقط دیگه غیبت نداشته باش دخترم. نذار چیزی به درست لطمه بزنه. الانم که کلاست تمومه، کاری داشتی اومدی مدرسه؟ دلارای باورش نمیشد. انگار هنوز زمان داشت برای درست کردن همه چیز…سریع ذهنش را جمع کرد. هر لحظه ممکن بود داراب سر برسد و همه چیز دوباره خراب شود.
تلاش کرد صدایش نلرزد اما مگر میشد؟ در عمرش سنگین ترین خلافی که در مدرسه انجام داده بود لاک زدن بود و حال با مردی که پنهانی معشوقه اش شده بود روبه روی معاون مدرسه ایستاده و هر لحظه ممکن بود برادرش سر برسد. مضطرب جواب داد: یکی از کتابام دست بچه ها مونده مولایی سر تکان داد: پس بجنب تا زنگ نخورده و شلوغ نشده…ارسلان بی توجه به مولایی به دلارای اشاره زد : من رفتم، درضمن…