
دانلود رمان نوش دارو pdf از زهرا احسان منش
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، درام
خلاصه رمان نوش دارو
پس خانواده ات هم برایت حرمتی قائل نبودند؟ همانطور که بر مبل تکیه داده بود و پاکت سیگارش را در دست می گرفت، تبسمی کمرنگ بر لب آورد…من برای آن خانواده مثل یک غریبه بودم…رفتم تا پایان این ناسازگاری باشد. نوشین با ناباوری صندلی خود را جا به جا کرد. مایک، خانوادهات…چرا آنها را پشت سر گذاشتی؟ سیگار را به لب گرفت و با کشیدن فندک، شعلهای روشن شد. نوشین، همین اندازه گفتنش هم دردناک است… بیشتر از این نخواه.
قسمتی از متن رمان نوش دارو
صادق ناباور بلند شد. دخترک که قدم اول را لنگید و روی تن خم شد، صادق جوری به مایکل نگاه کرد که انگار حرکتت خیلی دور از شخصیتت است و آهسته گفت: ولی اون جونی نداره…از اون گذشته، کجا بره!؟ حق به جانب سر تا پای دخترک را از نظر گذراند و به او اشاره ای پر تحقیر کرد. کجاشو از خودش سؤال کن. حتماً جایی داره که میخواد بره. لابد میخواد بره پیش اون خوک کثیف! دخترک با فشردن عضلات شکمش، صاف شد. درد ناشناخته، از پایین تا خود قفسه ی سینه اش تیر میکشید. با این حال، با ته مانده ی عزت نفسش، تا کنار او لنگ لنگان پیش رفت. چشم در چشم او، لبش لرزید.
اگه قرار بود برم تن فروشی که دیگه از خونه…خیره به نگاه نمدار و دلخور او، عصبی از اشکی که باز میخواست راه بیندازد، حرفش را با دادی که زد، درز گرفت. پس بشین سر جات و خفه شو! اینجا کسی حال و حوصله ی نازکشی یه دختر بیکس و کار رو نداره. تنها چیزی که اون بیرون انتظارت رو میکشه، همین تن فروشیه. حالا انتخاب با خودته. اینقدرم زرزر نکن! از حقیقتی که مایکل بی رحمانه به صورتش زده بود، دلش شکست. اشکش چکید، بی اراده عقب عقب آمد و روی تخت نشست. مایکل اتاق را ترک کرد. صادق با سعی در همدردی، نزدیکش شد. تو رو خدا گریه نکن! منو این طور نبین… تاب دیدن اشک هیچکی رو ندارم. مامانم هر وقت که میخواد منو رام خودش کنه، بغض میکنه. پاشو دختر خوب! یه املت حسابی درست کردم. بلند شو لباستو عوض کن و همراه ما صبحونه بخور.
دخترک با درماندگی، میان دل ضعفه ای که کنار درد آزارش می داد، دست صادق را گرفت. اما اون رفیقت از من خوشش نمیاد. من اینجا راحت نیستم. ترجیح میدم بمیرم تا زیر بار منت …صادق معذب دستش را پس کشید. سخت نگیر، به هارت و پورتش نگاه نکن، دلش دریاست. با هیچکی تعارف نداره. اگه دیشب اونقدر پول به جولی داد تا جونتو نجات بده، به خاطر این نبود که زنده بمونی و سرت منت بذاره. حتماً دلیلی واسه کارش داشته. خودش دیشب دنبالت اومد. خودش جونتو نجات داد. خودشم تصمیم گرفت تو خونه ش نگهت داره تا خوب شی. سعی کن به خواسته ش احترام بذاری، این تنها چیزی که مایک در ِازای محبتی که داره، انتظار داره. با چشمکی شیرین ادامه داد: زرزر هم نکن، خوشش نمیاد.