
دانلود رمان آماج pdf از سدنا بهزاد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان آماج
او چون درخت کهنسالی است که شاخه هایش پناهگاه خواهرانش شده است. بادهای سهمگین، برگ هایش را می کَنند، اما ریشه هایش استوارند. پس از فروپاشی سومین ستون وجودش، آرامش را به زندگی دعوت می کند، اما طوفان ها اجازه نمی دهند. زخم هایش را پنهان می کند تا دیگران خون نبینند. در دنیای واژه ها کار می کند و دل ها را به خود می بندد. وقتی صدای رمان تازه اش در فضای ادبی طنین میاندازد، ناگهان مردی از گذشتۀ گمشده…
قسمتی از متن رمان آماج
نصف سال کار سایه این بود، گاه ظهرها و گاه صبح ها زود بیدار شه و همراه ساحل، مثل یه محافظ با چشم های نیمه بسته تا مدرسه بره. موقع برگشت، عشقی دو نون سنگک برای بهنازی که حالا هشت ماهش شده بود، بالاخره. هشت ماهش شده بود و من توانایی برآورده کردن ویارهاش رو نداشتم. یه سری ویارها مدفون میموند و من عذاب وجدان ولم نمیکرد. ساحل با سری توی یقه فرورفته وارد خونه شد. امروز تموم انگشتهام درد میکرد. نیاز به یه نرمش اساسی بود. از صبح وقتی وارد نشریه شدم، نگاهم به برگه های زیادی که روی میز قرار داشتن افتاد و بهم فهموند باید اضافه کاری رو تحمل کنم و ناهار رو کنار مژده ی نچسب و علی گند اخلاق، صَرف کنم.
بهناز و سایه میون درگاه آشپزخونه ایستاده بودند. اصلاً میلی به توضیح اینکه چی شد و چی گفتن رو نداشتم؛ اما باید با ساحل حرف میزدم. لب باز کردم: بهناز غذا حاضره؟ تکانی به هیکل تپل شده اش داد. آره عزیزم، ببخشید از وقتی که اومدی…میون حرفش پریدم: بیخیال! سایه کمک بهناز کن سفره بچینید. چشم زیر لبی گفت و وارد آشپزخونه شد. بهناز آهسته گفت: اتفاق بدی افتاده؟ تنها نه ای شل و وارفته تحویلش دادم. وارد اتاق کوچیک خودم و بهناز شدم. فهمید خسته و بی حوصله هستم. خوب بود که حداقل این خونه ای که ماهی 300 از صدقه سر آشنایی نسترن با پسر بنگاهی نصیبمون شده بود، دو اتاق مجزا داشت و عین خونه ی قبلی سر اتاق یا پذیرایی خوابیدن، دعوا و گیس کشی نداشتیم.
چادرم رو روی زمین انداختم و به سمت دِراوِر رفتم. لباس راحتی و دم دستی انتخاب کردم. با پای چپم ضربه ای به در دِراور زدم. قربونش برم بچه آدم شده و زود بسته میشه. موقع لباسپوشیدن، نگاهم به سوختگی مسخره روی موکت افتاد. همین رو کم داشتم. یادم نیست چرا سوخت؛ ولی شبیه جای اتو میتونه باشه. ریشه فرش شش متری لاکی رنگ رو برگردوندم. وسایل به هم ریخته روی دِراور رو درست کردم. صد بار به بهناز گفتم یکی رو بیار این اتاق خفه ی تیره رو رنگ بزنه. آخه کاغذ دیواری های مسخره اش، حالم رو بد میکرد. انگار صد قرن از چسبیدنش به دیوار میگذشت. قهوه ای نیمه روشن با طرح های پیچک کرم رنگ. اینقدر وسایل به دیوار خورده بود که پوست انداخته بود.