
دانلود رمان به طعم تمشک pdf از رعنا و بنفشه
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، بزرگسال، رئال
خلاصه رمان به طعم تمشک
عموی تارا همیشه حامی خانواده بوده، اما این بار خواسته اش مرزهای مهربانی را می شکند: او تارا را مجبور به ازدواج با کیارش میکند. مردی که نه تنها سن و سالی از تارا جلوتر است، بلکه بار سنگین شکست عاطفی و فرزندی کوچک را به دوش میکشد. تارا که به دلیل لکنتش همیشه خود را ناتوان می پنداشت، حالا باید در نقش همسر و مادری ناخواسته ظاهر شود. اما در این میان، رازی دربارهی کیارش فاش می شود که همه چیز را تغییر میدهد… آیا تارا میتواند همسرِ مردی باشد که جامعه او را “ناقص” میخواند؟
قسمتی از متن رمان به طعم تمشک
اما مغزم داشت دیگه شبیه سازی میکرد کیارش از من خیلی
بزرگتره هیکلی. نکنه مثل این رمانا بزنه منو اش و لاش کنه.
نکنه خیلی خون ریزی کنم…نکنه… با این ترس و خواب های چرت ۶ صبح بیدار شدم. تو این لحظه دوست داشتم زنگ بزنم کیارش همه چیو کنسل کنم…چه غلظ بود کردم؟ ازدواج چیه…منو چه به ازدواج… با یه حال بدی رفتم دانشگاه دو دلی، ترس! یه دل میگفت تهش میخوای ازدواج کنی با
همین ازدواج کن که ابروریزی و دعوا خانوادگی نشه…یه دل میگفت بیخیال تا اخر عمر ازدواج نکن…من دنبال تجربه عشق نبودم. همین انتخاب رو برام سخت تر میکرد…اگه یکی هدفش تجربه عشق باشه تو این موقعیت میگه خب من عاشق طرف نیستم.
اما من فقط زندگی رو تو تنها بودن برای خودم میخواستم. و البته … حفظ آر امش خانواده! ساعت ده کیارش بهم مسیج داد. جلو دانشگاهتم. کنار ایستگاه اتوبوس پارک کردم منم سریع رفتم سمت در دانشگاه تا منتظر نمونه. داشتم تند می رفتم که حس کردم کسی صدام کرد…خانم اقبالی؟ ماشین کیارش رو این بار دیدم که متوجه شدم یکی دوباره صدا کرد…خانم اقبالی؟ مکث کردم برگشتم پشت سرم دیدم هم کلاسیم داره میاد سمتم. یادم نیم اومد دقیقا فامیلیش چیه اومد جلوم و گفت: چقدر تند راه می رید. ببخشید نشنیدم. لبخندی زد و عینک آفتابیم رو به سمتم گرفت…جا مونده بود رو میز…لبخند زدم و گفتم: ممنون لطف کردین. بازم لبخند زد…درستش این بود تشکر کنم که بخاطرم اومد تا اینجا اما من و حرف زدن دوتا دشمن خونی بودیم…
برای همین زیر لب گفتم با اجازه و سریع برگشتم سمت ماشین. دیدم کیارش با اخم کنار ماشین ایستاده و خیره به من و همکلاسیمه…سریع رفتم سمتش سلام کردم با اخم رس تکون داد و گفت: هم کلاسیته؟ سوار شدم تا اونم سوار شه تا نشست گفتم: آره عینکم رو برام آورد. کیارش فقط گفت: هوم…دیگه حرف نزد و راه افتاد…منم که اهل حرف نبودم. ده دقیقه ای که گذشت گفت: اسم همکلاسیت چ بود؟ فکرم جای دیگه بودو گفتم کدوم؟ همین که عینکت رو اورد نمیدونم…فکر کنم مالکی… من به پسرها نگاه نمیکنم موقع حضور و غیاب. کیارش کنار خیابون پارک کرد و گفت: اول بریم مطب دوستم، خارج نوبت ازش وقت گرفتم. بعد بریم نهار. سر تکون دادم.