






دانلود رمان دمپایی pdf از پریسا غفاری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی، اجتماعی
خلاصه رمان دمپایی
زندگی ایده آل یک زن متأهل با اولین اختلافات زناشویی ترک بر می دارد. در اوج تنهایی، وقتی همسرش آرش مسافرت است، در مطب پزشکی به دام توطئه ای هولناک می افتد. بیهوش شده و بدون رضایت باردار می شود! باور اینکه این فرزند همسرش است، او را مدتی آرام نگه می دارد، اما وقتی حقیقت را کشف می کند، باید بین ماندن در دروغ یا روبرو شدن با واقعیتی تلخ انتخاب کند. جدایی از آرش آغاز ماجراجویی پر التهابی است که سرنوشتش را برای همیشه تغییر می دهد…
قسمتی از متن رمان دمپایی
تمام وجودم از داغی این حرف سوزن سوزن شد. اما نگاه تیز مقدس شرمنده و یا حتی کمرنگ تر نشد. به سمت لباس ها چرخید. دستی میان لباس ها کشید و کت و شلواري به رنگ یشمی بسیار تیره بیرون کشید. اینو بپوشید… ولی من هنوز قفل بودم؛ نگاه گستاخ مقدس را باور می کردم یا حرف هایی که بوي صمیمیتی ناگهانی می داد؟ کتش کوتاهه یه کم ولی مهم نیست…در مقابل سکوتم با بی تفاوتی اضافه کرد: آقا پایین منتظرنا! طول کشید تا تکانی بخورم و کت و شلوار را از میان انگشتان مقدس تحویل بگیرم. اون بارونی سبز کوتاهه را هم روش بپوشید….فقط رسیدید اونجا باید بارونیتونو در بیارید…یادتون نره!
از میان لباس هاي آویخته، بارانی سبز و شالی طرحدار و به همان رنگ را بیرون کشید و روي تخت انداخت. آقا را زیاد منتظر نذارید! لبخندي بی مناسبت تحویلم داد و از اتاق خارج شد. تن بی مقدارم را در سبد خالی مغزم، ارزانی سلیقه مقدس کردم و اماده و آراسته به سمت پایین سرازیر شدم. به به…نگاهم با همان وسعت تهی و بی مقدارش به سمت عمه چرخید که از فنجان دست نخورده اش معلوم بود تازه به جمع ِ سحر خیزان ِ پایین پیوسته است. صبح به خیر عمه جون… سلام به روي ماهت عروس گلم…ماشالا چه قد و بالایی!
قد و بالاي فربۀ من!!! لبم براي تمسخر و پوزخند میل کشیده شدن داشت اما آینه قدي کنار سالن منصرفم کرد چرا که اندام پر و قد متوسطم میان نسخه پیشنهادي مقدس، خوش فرم تر به نظر می رسید …از چین هاي کمر و پهلوي برامده ام خبري نبود…انگار لابلاي دوخت منظم ِ کت و شلوار اندامی و بارانی زیبایم محصور شده بود. والا قرار بود بریم ارایشگاه …دیشب فرصت نشد بهت بگم ولی باشه واسه فردا…الان با همایون جان برو عزیزم…خدا به همراهتون. لبخندي زدم و در سکوت همراه همایون جان اقلیمی، راهی اتومبیل شدم. می دانستم تا کارخانه مسافت زیادي باقی مانده، لابلاي روکش قهوه اي و نرم اتومبیل شیک خانوادة اقلیمی جا گرفتم و میان پستی بلندي اش فرو رفتم و چشمانم را بستم.