






دانلود رمان درنگی سرنوشت ساز pdf از ترلان عصری و حدیث صبری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان درنگی سرنوشت ساز
حدیثه فکر می کرد با ساختن کلیپ های طنز می تواند از واقعیت های زندگی فرار کند. اما وقتی دوست دوران دانشجویی اش به عنوان سرمایه گذار جدید استارتاپش وارد می شود، تمام دیوارهای دفاعی اش فرو می ریزد. حالا او باید انتخاب کند: آیا می شود هم خنداند و هم گریست؟ هم معروف بود و هم صادق؟
قسمتی از متن رمان درنگی سرنوشت ساز
دستم رو گرفته بودم مثلاً جلوی چشمم! اون یکی دستم رو هم تو هوا تکون میدادم. از زیر دستم نگاهی بهشون کردم که دیدم از هم جدا شدن! الحمدلله! دستم رو برداشتم زدم به کمرم و گفتم: خوب شد حالا! برید خدارو هزاران مرتبه شکر به جا آورید که جمعتون کردم، وگرنه آبروتون با خاک یکسان میشد! حالا هم همه ی لامپارو روشن کنین بابا آدم خوفش می گیره با این حیاط جن زدتون! بعدش مثله بچه ها رفتم سمت آلاچیق که متین با خنده همه ی لامپای حیاط رو روشن کرد. حالا که دقیق نگاه می کنم اونقدرا هم ترسناک نیست ها من زیادی جو میدم. متین اومد سمتم و لپم رو کشید که قیافهم از درد جمع شد. یه ذره لپ هم دارم که همونم دائم میکشه!
خودش فهمید دردم گرفت با خنده گفت: یه بچه کوچولوی سه ساله توی اکیپ داریم دلم میخواد دائم لپش رو بکشم! مظلوم نگاهش کردم که نیکا نشست و گفت: ول کن اینو برو به بقیه کمک کن! با نیکا و متین بلند شدیم که متین زودتر از همه رفت سمت بچه ها. ده قدمی بچه ها بودیم که نیکا یهو بدون انتظار دندونم رو گرفت. جیغی کشیدم و پریدم بالا با حالت زاری نگاهش کردم که خندید. گفتم: یعنی یه ماه و نیمه من اومدم تو گروه! یکی از این ور نشگون میگیره! اشاره کردم به مهدیس و ادامه دادم: یکی از این ور نشگون میگیره! اشاره کردم به نیکا و در نهایت اشاره کردم به متین و ادامه دادم: بقیه ام دندون! خدایی مظلوم تر از من نیست؟! اتفاقی بسی واقعی و کاملاً دردناک… بچه ها همه همزمان با هم نخیری گفتن که زیر لب گفتم: ای درد بگیرید!
خب اینا که شام خوشگلشون جیگر گوسفند بود و شام من محسوب نمیشه، چون میدونم اگه بخورم چی میشه؟! آفرین! حالم بد میشه! چهار شمشیر زن؛ همون ارسالن و ممد رضا و مهراب و رضا با متین و ممد پای منقل بودن و دخترا هم داشتن درمورد یه بحث کاملا مزخرف به نام خرید لوازم آرایش و اینجور چیزا حرف میزدن. به نظر من این بحث واقعا مسخرس و اصلاً جذاب نیست! خواستم برم سمت پسرا که یهو یکی پر ید رو کولم. با تعجب برگشتم سمتش و دیدم بعله، ستایش! ستی: خرجونی! منم میام! میخوام برم مخ اون پسره مهراب رو بزنم! بعدش با دستش حالت شلیک تفنگ گرفت و لباشو توهم جمع کرد و یه چشمشو بست و سمت مهراب، بنگی گفت و منم پوکر نگاهش میکردم! یعنی یه مشت خل و چل و مشنگ و فلنگ و چلنگ و چلاغ افتادن دور و بر من! آدم سالم کیلویی چند؟!