
دانلود رمان آواز قو pdf از elly (الیسا)
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: درام، تراژدی، تخیلی، رمزآلود
خلاصه رمان آواز قو
رمان آواز قو داستان گریز و جستجویی است برای یافتن خویشتن. قهرمان داستان، محیط امن اما خفقان آور بوستون را ترک می کند و خود را در مسکو، شهری که نماد تضادهای تاریخی و فرهنگی است، می یابد. زندگی در این محیط جدید، او را با پرسش های بنیادین هستی روبرو می سازد. این رمان، یک کاوش عمیق و شاعرانه در مورد هویت، تنهایی و جستجوی معنا در جهانی پیچیده است که برای خوانندهی بزرگسال طراحی شده است.
قسمتی از متن رمان آواز قو
چرا دعوا داری…برای خودت میگم تو ورزشکاری… خندید و پاهاشو رو نیمکت دراز کرد… همه گل میزنن ساده ای تو… چیزی نگفتم امروز رو مود نبود…با خودم بردمش کنار دریاچه…خیلی وقته نیومدم…انجلی رو نرده خم شد: اینجا؟زیادی جک و جونور داره و مخمه بهش نگاه کردم…قو و غاز و اردک و پلکان…قشنگن … انجلی، چه لوس و طبیعت نگر این علایقم بود دوست نداشتم لحنشو… تو زیادی زبر نبینی همه چیو…انجلی: اره شاید …حالا کو این قوها؟ سطع دریاچه رو نگاه کردم: نیستن ..انگار. تونستم یکیشونونو ناز کنم…انجلی: پس خوب ارتباط می گیری… کلا پسر ملوسی هستی… کمی باهم اونجا موندیم و بعد برگشتیم خوابگاه به اصرار انجلی و سیجی رو آشتی دادیم؛ اما از فردا شایعه افتاد که دوست منه…
انجلی که براش کوچکترین اهمیتی نداشت…ولی من از این که همش بهم تیکه بندازن و انگشت نمایشی بدم می اومد اصلا به بقیه چی حتی اگه دوست دختر من می بود …البته خود انجلیم جنجال و حاشیه زیاد داشت و بدشم نمی اومد. دیگه حرفی نداشتم…اما هنوزم روش کراش بودم و دوست داستم واقعا دوستم بود. شنبه آخر وقت بود ..کلاس ساعت شیش …تموم شد روپوشای ازمایشگاهو در آوردیم ..کار گروهی من و رایلا باهم بود با هم نمونه هارو تو انکوباتور گذاشتیم و اخر نفر از آزمایشگاه بیرون اومدیم رایلا کل یدونه برد تحویل داد و اومد…داشتیم می رفتیم نسکافه بگیریم تو این هوای سرد و بارونی…انجل و دوستاشم همونجا بودن…
ولی چیزی که قلب منو لحظه ای گرفت دست انداخته شده… شنبه آخر وقت بود. کلاس ساعت شیش… تموم شد روپوشای از مایشگاهو در آوردیم…کار گروهی من و رايلا باهم بود باهم نمونه هارو تو انکوباتور گذاشتیم و اخر نفر از آزمایشگاه بیرون اومدیم رايلا كليدو برد تحویل داد و اومد… داشتیم میرفتیم نسکافه بگیریم تو این هوای سرد و بارونی … انجل و دوستاشم همونجا بودن..ولی چیزی که قلب منو لحظه ای گرفت دست انداخته شده شاندز دور گردنش بود…خب واقعا هم به من چه…رایلا بیا این مال تو… مرسی…نگاهمو گرفتم و با رایلا رفتیم گذاشتیم سینی رو رو کاپوت ماشینش… و پودر رو ریختیم و هم زدیم… یه قلب کوچیک زدم…رایلا لیوان پلاستیکیشو برداشت من باور دارم دوستت نیست بزار هرچی بگن نگاهمو دوباره از اون اکیپ گرفتم…