
دانلود رمان یادگار هیچکس ماهیار pdf از ماهیار و آذر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی، مافیایی، بزرگسال، طنز
خلاصه رمان یادگار هیچکس ماهیار
تغییر غیر ممکن است؟ ذات، همیشگی است؟ عشق، زندگی را زیبا می کند؟ یا بی عشقی می توان زیست؟ قانون را مقدس شمردیم، اما خود قانون، نقضش می کند. هیچ چیز کامل و پایدار نمی ماند.در این جهانِ ناپایدار، انسان میان اکنون و آینده معلق است… و در پایان، تنها یک حقیقت باقی می ماند: همه پاسخ ها درون خود ماست.
قسمتی از متن رمان یادگار هیچکس ماهیار
داخل لیستشون نیستی و اگه بتونی خفه شی، می تونیم طبق ترجیهم بی سر و صدا و بی درد سر راهیت کنم. عین کسایی که چندششون شده نگاهش میکنم و بی طاقت لب میزنم. تو دیگه چجور ادمی هستی؟! کورخوندی من هیچ کجا نمیرم، برای همینم ولم کردی اره؟! بی توجه به درد کتفم همون دستی که بازوش رو گرفته بود رو ضعیف به سینش می کوبم. بی رحم چطور دلت اومد؟! خانواده حالیت نیست؟! می دونی چقدر به غرورم برخورد اونطوری با التماس صدات کردم؟… لااقل خبر میدادی.. آخه…آخه چرا اینقدر از من بدت میاد؟ من…… آدم بدیم؟! یا تو…چند ثانیه با نیشخند عین کسایی که یه احمق تمام عیار جلوشونه نگاهم میکنه و بعد…
جوری من رو میکشه سمت خودش که توی سینه ی محکمش، فرو می رم. زیادی درامش کردی دختر…ولی مشکل من با ژانرش نیست؛ من گیرم رو سیاه بازی و دلیل پشتشه…چرا… به خاطر اون شب؟! با تعجب گردنم رو عقب میبرم و می پرسم کدوم شب؟! سرشو پایین میاره و با نگاهی مرموز و خمار خیره تو چشم هام خش دار لب میزنه…جالبه!… نمیدونی راجب کدوم شب حرف میزنم؟! با نفس عمیقی برای قبول کردنش مطمئن جواب میدم. نه. تو کی هستی!…گیجم از حرف ها ی بی ربطش اما جمله ی آخرش بهم دهن کجی می کنه که با غم مضاعف زمزمه میکنم… مشکل، منم همی نه که نمیدونم! … نمیدونم کیم، چیم! میفهمی چقدر سخته؟ درد جسمانیم به کنار درد روحی داره منو از درون میخوره، همه چیز یه ادم…بغض به سینم چنگ میزنه! هویتشه…
وقتی اون نباشه دیگه هیچ هدفی نیست هیچ خواسته ای نیست…یا اصلاً چرا جای دور بر یم؟ ..همین که نمیدونم از کدوم شب حرف میزنی و هیچی از این بیابون کوفتی برام اشنا نمیاد باعث میشه یه حس بی تعلقی و سرگردونی نفرت انگیز داشته باشم…نفسم رو آه مانند بیرون میفرستم. تنها امیدم به بی بی بود که اونم ته جوابش رسید به تو…. کوهیار! گفت تو جواب سوالمو میدونی! بی حرف و هیچ ری اکشنی بر و بر نگاهم میکنه و من با بغضی که نم نم داشت تو گلوم جا پهن می کرد و مثل یه توپ بزرگ و بزرگ تز میشد نگاهش میکنم… که توام… خودت… مشکل دار از اب در اومدی! انگار منتظر یه کلمه خاص تر از طرف من بود که با شنیدن حرفم، اروم و حرصی میغره…خیره تو چشم هاش با جدیت لب می زنم…من مشکل دارم؟!