






دانلود رمان مخمور شب pdf از نسترن اکبریان
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان مخمور شب
گرهِ کور سرنوشت، راه زندگی دختری را بست و او را به سوی گودالی کشاند؛ گودالی که شب به شب بیشتر در آغوشش می گرفت. تنها آرامشش، دود کردن شب ها بود؛ دودی که در مه شب محو میشد. اما سرنوشت بی رحم، آرام نخ هایی تازه را به هم بافت؛ نخی از جنس باروت، و دیگری از جنس جرقه…جرقهای که بی خبر، آتش را به باروت می سپرد و راهش را به سمت دختری گره خورده با تراژدی عشق میبست.
قسمتی از متن رمان مخمور شب
سر به زیر به دنبال آن مرد وارد آشپز خانه شدیم؛ اونجا به سمت دری کنار آشپز خانه اشاره کرد. بعد هم بدون هیچ حرف دیگری از آشپز خانه خارج شد نگاهم را به آشپزهایی که بی تفاوت مشغول کار خود بودند انداختم و به سمت در گام نهادم پگاه تقه ای به در زد و وارد شدیم؛ با دیدن جمع بچه ها، نفس حبص شده ام که حاکی از ترس آن مرد عصبانی بود آزاد کردم و سمتشان قدم تند کردیم. اتاق ساده ای بود که تنها سه تخت سنتی زینتش میداد و گروه روی یکی از تخت ها مستقر بود. بهرام یکی از پسر های جمع داشت کله پاچه را بین ظروف تقسیم می کرد لبخند بی اختیار روی لب هایم نشست. بعد از احوال پرسی با جمعی که به احترام ما ایستاده بودند، کفشهایم را در آوردم و بالاترین قسمت تخت جای گرفتم. امیر کنار پگاه و رضا پسری که به شدت بور بود کنار ساناز جای گرفته بود.
مریم دختر ریز جثه ای که با هفده سال سن کوچک ترین عضو گروه بود هم داشت به بهرام برای تقسیم صبحانه کمک می کرد. مانند همیشه در جمعشان حس راحتی و صمیمیت به وجودم القا شد. من نیز مثل دیگر دخترهای جمع را از سرم سر دادم. بهرام کاسه ای مقابل من قرار داد و به مزاح گفت: برات پاچه گذاشتم تقویت شی بیشتر پاچه بگیری…با کلامش جمع در خنده ای سرخوشانه فرو رفت و من همراه خنده مشتی به بازوی نحیفش زدم. در حضورشان گذر زمان محو میشد و تمام یک ساعتی که مشغول خوردن صبحانه بودیم، ثانیه ها میان خنده هایمان افسار گسیخته و به سرعت رعد می دوید. تکیه ام را به تخت داده و به رضا که داشت قلیون را چاق می کرد چشم دوختم. امیر یک باره از جایش بلند شد و بالای سر رضا ایستاد. قد کوتاهی داشت و کمی چاق به نظر می آمد خطاب به رضا که در حال کام گرفتن از قلیون بود گفت بریزم رو معسل؟
ساناز به جای رضا پیش قدم شد و همانطور که با انگشت تابی به موهای بلندش میداد، لب زد جنس خوب بریزها مثل اون بار سردرد نندازی به جونمون. مریم میان کلام ساناز آمد با دست به رضا اشاره کرد. رضا حواست باشه زیاد نریزه بدبختمون کنه. به پگاه چشم دوختم که بی تفاوت شانه ای بالا انداخت امیر ترق روی معسل را بلند کرد و از جیبش یک دستمال کاغذی که به صورت توده در هم جمع شده بود را خارج کرد بی آن که محتوا را خارج کند، اضافه های دستمال را کند و آن را روی معسل ها انداخت. بلافاصله ترقی که ذغال هایش داشت سفید میشد را روی آن نهاد و همان جا نشست.
نی را از دست رضا کشید و مشغول چاق کردنش شد. بوی نعناع به همراه عطر نا آشنای دیگر زیر مشامم پیچید. امیر نی قلیون را به سمت ساناز کشید و همانطور که از دهان و دماغش دود بیرون میداد، لب زد عالی شده اینبار. ساناز نی را به لب گذاشت و صدای قل قل سکوت فضا را شکست. دست به دست می چرخید و من سر به زیر با گوشه ناخنم بازی می کردم روی لاکی که نصفه و نیمه پاک شده بود ناخن می کشیدم و آن بوی خوش را اشتمام میکردم. با کشیده شدن دستی جلویم سر بلند کرده و فوری نی را از دستان پگاه ربودم برای معطل نکردن جمع کامی عمیق گرفتم که مزه ای عجیب تمام دهان و گلویم را احاطه کرد. شیرینی سراسر وجودم را در بر گرفت و موجب شد كام بعدی را عمیق تر بگیرم. طمع تند نعناع با…