
دانلود رمان کبوتر pdf از افسون امینیان
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان کبوتر
کبوتر قصه دختری است به نام شیدا…دختری ساده و معمولی انقدر که همیشه در حاشیه است و کسی او را نمیبیند. تا یک روز تصمیم میگیرد عاشق شود. و عشق را در کنار مردی با اختلاف سنی دوازده سال تجربه میکند مردی که گذشته تلخی داشته و سایه گذشته تلخش بر روی آینده شیدا سایه می افکند آن چنان که در این وادی متهم به قتل میشود.
قسمتی از متن رمان کبوتر
خانوم لطفی یه قهوه ی غلیظ با شکر بیار اتاقم…خانوم مظاهری شما هم تشریف بیارید کارتون دارم. مهسا لبخندی از سر رضایت گوشه لبش نشست و بی آنکه متوجه ی بغض شیدا شود به داخل اتاق داریوش رفت. خانوم لطفی که بغض شیدا را روی لب های سفید و بی رنگ و روی او دید از سر دلسوزی گفت: «غصه نخور مادر به پسرم میگم از شاعبدالعظیم که میاد از بساطی کنار خیابون برات بخره خوبیت نداره دم غروبی بغض کنی…»
شیدا از ساختمان خارج شد بی آنکه هیچ کدام از حرف های او را متوجه شده باشد. به راستی کبوترش از بوم او پرواز کرده بود. این بار شاهین بخت و اقبال بر شانه های فرناز دختر عمه عطیه نشست. مامان سروی فرناز را برای شاهین خواستگاری کرد. پس یاکریم شدن این چند وقت شاهین چندان هم بی علت نبود بال هایش پیش دختر ریزه میزه عمه عطیه گیر کرده بود… ! سر خوش تر از این فامیل جایی سراغ نداشت، صبح جریان خواستگاری را به عمه عطیه می گویند و ظهر همان روز او به همسرش آقای نجاتی… می گوید….
و شب همان روز… عزیز جان به همراه پسر و عروس دسته گلش و نوه ی دردانه اش همراه با یک دسته گل رز سفید به خواستگاری رفتند. کارهای این فامیل او را به یاد خاله بازی های دوران کودکی اش می انداخت…همان طور ساده و بی شیله و پیله….شاهین با اون کت مشکی که از بس اتو خورده بود برق میزد و اون دسته گل سفید چنان مسخره به نظر میرسید که اگر خنده روی لبهایش نبود بی شک همسایه ها به تصور اینکه به مراسم ختم می رود به او تسلیت میگفتند.
آخر سر زبانش جلو تر از عقلش کار کرد. خب تو که گل خریدی چرا سفید …؟