
دانلود رمان ارتیاب pdf از ب_اسد پور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی، همخونه ای
خلاصه رمان ارتیاب
تافته ادیب دانشجوی پزشکیست که به تهمت نامزدش از خانواده طرد شده و مجبور به جدایی می شود. اتفاقاتی باعث می شوند همخانه دکتر سهند نریمان می شود، سهند دشمن قسم خورده خاندان ادیب است و تافته بی خبر از همه جا. همه چیز خوب است تا اینکه نامزد سابق تافته این همخونگی را کشف کرده و….
قسمتی از متن رمان ارتیاب
آدم از گشنگی نمی میره، نیل، یعنی بالاخره یه لقمه نون که پیدا میشه آدم بخوره…قرار نیست که حتما آدم همیشه چلو کباب بخوره، با نون خشک هم می شه زنده بود. من بهترین ماشین زیر پام بود، من بهترین گوشی دستم بود. سرتاپای من همیشه میلیونی می ارزید، مامان یه لقمه نون می ذاشت جلوم می گفت بیا بخور پروار شو آبرومون و ببر بابا می اومد خونه می گفت چرا نشستی بیکار برو تو شهر بی آبرومون کن… یه کاری کردن که تو اون خونه هزاربار به مردن فکر کنم…یه کاری کردن که رگ احساسم و طوری بزنم که زندگی کردن یادم بره. به سمت نیل برمی گردم و صدایم می لرزد یه بار یکی از من نپرسید این پسره راست میگه یا نه؟ همه گفتن مهراب چی میگه؟ تو چرا نمیری برگه سلامت بگیری؟
همه گفتن مهراب میگه من تا حالا انگشتمم به این دختره نخورده…کجا می رفتم برگه می گرفتم وقتی خود عوضيش …بغضم می شکند و نیل من لیوان به دست را به نزدیک خود می کشد. قربونت برم چقدر سخت گذشته بهت. فدات شم، ببخش ببخش که نیومدیم پیشت ببخش که محسن به حرفت گوش کرد نیومد یه کاری کنه مهراب یادش بره مرد بودن یعنی چی… می کشمش تافته … می کشمش. از آغوشش بیرون می آیم و می گویم خودم نخواستم بیایید می اومدید که چی بشه؟ خانواده ام بودن نیل آقاجون. چند باری با مهراب زنگ زد گفت چی شده؟ پندار گف بیام ببینم این الدنگ چی میگه به همه. گفتم کنار وایسید این جنگ منو ادیب هاست … این جنگ من و اون پدریه که گفت مهراب مرده من تو رو دست کی بسپرم امین تر از مهراب این جنگ من و عموییه که گفت تو عروسم نیستی دخترمی.
گفتم جلو نیاییدها خودم پدرشونو در میارم. بگو که بردم نیل …من بردم آره؟ لبخند محوی می زند. تو بردی خوبم بردی مهراب یه روز بدجوری پشیمون میشه. من پشیمونم نیل، نباید گولشو می خوردم. البته گولشم نخوردم ..اون. اون عوضی بوده تافته من و محسن دوست بودیم…می دونستم محسن عوضی نیست، یه روز دیوونگی کردیم و من خودمو به باد دادم و گفت تو لباس سفیدتو بپوش نیل، نترس، عروست می کنم به هفته نکشیده در خونه مون بودن به ماه نکشیده عقد کردیم چهل روز نگذشته بود که سه دنگ خونه اش خورد به اسمم این مهراب از اولشم تو خالی بود…