
دانلود رمان فئودال pdf از سارا_الف
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان فئودال
دستش به زور به توتِ قرمز رسید. با لبخندِ دلنشین آن را چید و در دهانش گذاشت. مزه ترش و شیرین اش، دلش را مالش داد و سرشار از حس خوب شد. توتِ قرمزی نوکِ شاخه درخت بود، دست دراز کرد برای چیدنش… اما همان لحظه دستی دورِش حلقه شد. ترسیده سر جایاش ایستاد. ضربان قلبش بالا رفت و گلویش خشک شد. بی بی بارها اخطار داده بود تنهایی پشت عمارت نرود. اما نتوانسته بود از توتها بگذرد… صدایی در گوشش نجوا شد: هیش، توت من! منم نترس. با شنیدنِ صدایش ترسش چند برابر شد. ار.. ارباب این…اینجا چیکارمیکنید؟! دست راستش را بلند کرد و به سمتِ توتِ قرمز برد و چیدش. آرام لب زد: اومدم برات توت بچینم. دخترک، لبهای لرزانش را باز کرد و توتِ قرمز را بلعید. خان زاده بود و قدرتمند …
قسمتی از متن رمان فئودال
بلاخره قبول میکرد. آن روز دیر نبود….لباس هایش را درست کرد و از حمام بیرون رفت هر آن بی بی می آمد و اگر در آن وضح او را میدید بی شک فلکش میکرد. مشغول سر کردن روسری گلدارش بود که صدای درب حمام باعث شد هول زده و عجولانه بیرون برود دلش نمیخواست دوباره حس خجالتش سر باز کند خانزاده زیادی طبعش گرم بود. همینکه در را بست بیبی از بالای پله ها نمایان شد هول شده دستی به روسری اش کشید که آسیه با نگاه پر از خشم به سمتش حواله شده سریع بازویش را کشید. اینجا چیکار میکنی وزه؟ مگه نمیگم دستم امانتی تو؟ چرا حرف تو گوشت نمیره؟
بازوی دردناکش را با آخ گفتنی از میان انگشتات بیبی بیرون کشید: آی ولم کن بیبی خودت گفتی بیام وسایل حموم خانزاده رو حاضر کنما….بی بی آسیه با چشمان درشت نیشگونی از بازویش گرفته به سمت پله ها هلش داد. زبون درازی نکن خیره سر بدو سریع اون سینی مسقطی رو از مطبخ بردار بیار خان مهمون داره…ناچار دستی به بازوی دردناکش کشید و سر به زیر پله ها را پایین دوید، پایین پله ها بازویش از پشت کشیده شد و شوکه هین بلندی از گلویش بیرون جهید. متعجب به عقب برگشت دیدن خلیل ترس بر دلش انداخت، بازویش را سریع از دستش بیرون کشیده عقب کشید. آقا خلیل…
چیزی نیاز دارین؟ سر به زیر و بدون نگاه به چشمان مرد پرسید و خلیل با لبخند کریهش سر تا پایش را از نظر گذراند. گلین خانم چی بخوایم از شما جز یه نیم نگاه؟ اب دهانش را قورت داد و یک پله ی دیگر بالا رفت. اگه کاری ندارین لطفا برید کنار باید برم کار دارم. خلیل دست در جیب هایش فرو برد. گلین خانم مارو یه نگاه بنداز چشم میریم کنار میخوام یه چیزی بت بگم. اخم هایش را در هم کشید، اضطراب داشت و دوباره به جان ناخن هایش افتاده بود. می ترسید که مبادا کسی او را اینگونه مقابل مردی دیگر ببیند و حرفی زده شود: بفرمایید کنار اقا باید برم بی بی خانم کارم دارن…