
دانلود رمان زهار pdf از آرزو نامداری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی، خانوادگی
خلاصه رمان زهار
سردار، مرد ۳۱ ساله ای که فقط یک هدف دارد؛ انتقام…یک کینه قدیمی از خانوادهی کامیاب. آهو، دختر ۱۹ ساله خانواده، با همه معصومیت و دل مهربانش، در خط مقدم این جنگ قرار می گیرد. سردار و دوست جذابش، برای او یک تله ناموسی می گذارند. یک تله بزرگ برای نوهی حسین علی خان کامیاب؛ مردی که به ناموسش قسم می خورد. حالا سوال اینجاست: آیا سردارِ بی رحم، واقعاً می تواند با آبروی آهو بازی کند؟ یا نه…؟
قسمتی از متن رمان زهار
ویلای آق بابایم هشت اتاق دارد…که خوشبختانه یکی از آن ها متعلق به من است…کوچک است اما، دوستش دارم…در اتاق من، برخلاف اتاق جیران، نه تلوزیونی وجود دارد و نه کامپیوتری…اما پنجره اش رو به باغ باز می شود…حتی شاخه درخت دوست داشتنی ام آنقدر بلند شده که می توانم با کمی تلاش نارنگی های خوش طعم و آب دارش را بچینم… البته نارنگی های عزیزم هنوز کال و ترش هستند و احتمالا تا هفته های آینده شیرین می شوند….روی نوک انگشتان پا از سمت راست پلکانی که به طبقه ی دوم وصل می شوند، بالا میروم…قلبم مانند قلب یک گنجشک، تند و بی وقفه می کوبد. اصلا دلم نمی خواهد با آن نگاه های عاقل اندر سفیه جیران رو به رو شوم…نصیحت ها یش را نمی خواهم… دلسوزی های نمایشی اش را که اصلاً…جهان هم که نگویم…
تا مرا با این سر و وضع ببیند، باز هم می خواهد رگ غیرت غلنبه کند و حرص بزند…زمانی او را داداش جهان صدا می زدم…حتی اکنون…گاهی او را با همین اسم صدا می زنم و اخم و تخمش را به جان میخرم…شاید با شنیدن این صفت از زبان من خوشحال نمی شود…شاید او هم مرا در حد یک خواهر نمی بیند…بگذریم. حداقل نگاه او به من، مثل یک موجود بی ارزش و اضافه نبود…از کریدور پهن عبور میکنم و همین که می خواهم وارد اتاقم شوم، صدای جیر جیر در اتاقی به گوشم می رسد…پلکهایم را محکم روی هم فشار می دهم و دستگیره را فورا پایین می کشم…آهو…؟؟؟؟!؟ !؟
دستم روی دستگیره می ماند…مأیوس و درمانده سر برمی گردانم و به دختر عموی شیک و همیشه مرتبم نگاه میکنم…
به محض دیدن صورتم، مردمک هایش گشاد شده و سمتم پاتند می کند؛ وااای خدا…باز چه بلایی سر خودت آوردی…؟ دستم از دستگیره جدا شده و کنار تنم می افتد…پیراهن بلند چیت منگولی من کجا و شومیز سنگدوزی شده ی جیران کجا…؟ س سسسس سگ ته بب ببباغ دنبالم کرد، ببببب ببا ددددو ددددوچرخه خوردم زمممم مممین…(سگ ته باغ دنبالم کرد، با دوچرخه خوردم زمین) به گمانم حدقه ی چشمانش، بیشتر از این گشاد نمی شود…کدوم سگ…؟کالور…؟ لبم به سمت پایین کش می آید…جیران برای آن وحشی اسم هم گذاشته است…؟ نگاه خیره مرا که میبیند چهره در هم می کشد…می دانم که حوصله تته پته های مرا بیشتر از این ندارد و طبق خصلتش آن را بروز نمیده…خیله خب…برو تمیز کن خودتو تا آق بابام نیومده… اینجا همه می دانند آق بابا، چقدر روی رفتار های من حساسیت نشان می دهد…