
دانلود رمان دالان آتش pdf از آیلار
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، خونبسی
خلاصه رمان دالان آتش
گاهی يه اسم، يه عكس، يه آهنگ، میتونه پرتت كنه به ناشناختهترين جای ذهنت. جايی كه حالا آرامگاه صدها «خاطرهی خاموش» شده. خاطراتی كه بدون هياهو، يادآور روزای خاص زندگی هستن و براي بيدار شدن، فقط به يه تلنگر كوچيك احتياج دارن. يه تلنگر كوچيك كه میتونه حاصلش حلقه زدن اشك توی چشم يا افتادن لبخند روی لب باشه. يه وقتا كه اتفاقی اين خاطرهها بيدار میشن…
قسمتی از متن رمان دالان آتش
خیره بود بهمو همین منو معذب میکرد مخصوصا با کار چند دقیقه پیشش…نگاهمو ازش دزدیدمو سرمو انداختم پایین که با دستش چونمو گرفت و صورتم مقابل صورتش بود. لبمو گاز گرفتم و اون سمتو نگاه کرد که خم شد رومو زمزمه وار گفت: نگاهتو ازم نگیر… محو صدای بمش شده بودم از یه طرف صداش از یه طرف حرکاتش و از یه طرفی بوی عطرش داشت منو دیوونه میکرد. داشت با قلب بیجنبه من چیکار میکرد؟ نفس عمیقی کشیدمو عطرشو وارد ریه هام کردم…
با دستش موهامو زد پشت گوشم و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم…من چم بود؟ چرا اروم بودم؟ چرا نمیرفتم؟نه نه من نمیتونم هیچ حسی جز تنفر نسبت به این پسر مغرور و خودخواه داشته باشم. انقد احمق نباش باوان یاد کار دوروز پیشش بیفت رسما بازیت داد و یه معذرت خواهیم نکرد!! نه نه نمیتونم نزدیک سورناشم. ازش میترسیدم…توچشمای هم خیره شدیم و لب زد: واقعیت اینه، ادما، چیزی که ندارن رو از دست نمیدن. بدی میتونه پیشت باشه و یا تو خیالت باشه اما واقعا نداشته باشیش. یهو میبینی دیگه چیزی اونجا نیست، چیزی برای دیدن نیست و جایی برای موندن هم نیست به خودت میای میبینی از دستش دادی…
چیزی که هرگز نداشتیش این آدمی که الان روبه رومه سورنا بود؟؟؟ نمیتونستم باور کنم نه امکان نداشت. بازم نمیفهمیدمش. نه سورنا نمیتونه از این حرفا بزنه امروز به چشم من انقد خوب او مده!! رو بهش گفتم: بعضی وقتا آدم خسته میشه، خیلی هم خسته میشه اون قسمت، اون آدم دقیقا رو لبه پرتگاهه. فقط منتظر یه اتفاق کوچیکه ، منتظر یه بادکوچیک که پرت بشه پایین…منم دقیقا رو لبه پرتگاهم که احساس میکنم توسط آدمای اطرافم پرت میشم پایین اینو گفتم و پسش زدمو بدون این که نگاهی بهش بندازم از کنارش رد شدم…