






دانلود رمان سو و شون pdf از سیمین دانشور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: اجتماعی
خلاصه رمان سو و شون
عنوان رمان (“سووشون” به معنای عزا) پیش آگهی سرنوشت تراژیک داستان است. یوسف به عنوان “قهرمان تراژیک”، خانه نماد وطن، و قحطی نشانه فروپاشی اخلاقی جامعه. دانشور از عناصر فرهنگ ایرانی (عزاداری محرم، اسطورههای ملی) برای روایت خود بهره میبرد.
قسمتی از متن رمان سو و شون
شانه اش را بالا انداخت و رفت سراغ خانم حکیم. زری به شوهرش نگاه کرد که چند صندلی آن طرفتر نشسته بود. چشم های یوسف او را می نگریست؛ چشم هایی که از آسمان صاف همین روزهای بهاری پر رنگ تر بود به او چشمکی زد که دلش را فشرد. انگار هميشه يك قطره اشک تم چشم های یوسف زود برگشتند، نهفته بود. مثل دو تا زمرد مرطوب. عین زمردهای گوشواره هایش. کلنل و زینگر هر دو با هم و گاه تك تك، بعضی از مردها را به ته باغ می بردند و بعد از چند دقیقه بر می گشتند و ر يك راست به سراغ بار می رفتند و به سلامتی هم لیوان می زدند. زری متوجه شد که زبنگر در گوش شوهرش چیزی گفت و یوسف بلند شد و با زینگر از خیابان باغ با ردیف سروها و نارنج های چراغانی شده اش گذشتند و رفتند ته باغ .
اما و سراغ بار هم نرفتند و دید که سر جنت زینگر اشاره ای به کلنل کرد و چشم های این یکی چپتر شد و سگرهاش توهم رفت. یوسف هم کنار زری نشست. صورتش قرمز شده بود و سبیل های بورش می لرزید گفت: پاشو بی سر و صدا برویم. زری موهایش را آورد روی آن گوشی که به طرف شوهرش بود و گفت: هر طور میل توست. داشت بلند میشد که مك ماهون لیوان در دست پیدایش شد و کنارشان نشست. دست یوسف را در دست گرفت. چشم هایش از بس جین نوشیده بود از هم باز نمیشد. به انگلیسی پرسید: «باز» با خیاط کل سر و شاخ شدی؟ آهی کشید و ادامه داد: برای شما مشکل تر است، هر چند برای ما هم آسانتر نخواهد بود …
از شعرم که اول شب برایت خواندم خوشت آمد؟ مگر نه؟ حالا خیال دارم شعری برای شهر شما بگویم … اشاره به پره لیمو ترشی که در لیوانش بود کرد و گفت: لیموترش با پوست لطیف سبز باز و بویی که تمام عطرهای دشت را يك جا جمع کرده آزادگی و اعتدال، از روییدنی های مهم این شهرند و آدم ها طبعاً باید شبیه روییدنی های منطقه ای باشند که در آن بوجود آمده اند. لطيف ومعتدل. مرا فرستاده اند که به تو بگویم چرا معتدل و لطیف نیستی؟ خوب دارم پیش می روم یوسف. هر چند گیج گیجم! مأموریتت را عجب خوب انجام دادی، ای ایرلندی، ای شاعر! و نگاهی به زری کرد و گفت: به سلامتی جرعه ای نوشید و لیوان خالی را روی میز گذاشت و ادامه داد: پا شوید برویم آنجا روی آن نیمکت کنار آن کشتی گل که در زه ها لنگر انداخته بنشینیم. زری شماهم بیایید. وجود يك زن قشنگ همیشه هیجان آور است. این کشتی جنگی که بار گل دارد تحفه سر فرماندهی قشون ماست…