
دانلود رمان شبهای ترسناک من pdf از یگانه راد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، ترسناک، تخیلی
خلاصه رمان شبهای ترسناک من
فرحناز، دختری با توانایی دیدن درون قلبها، از کودکی طرد شده بود. حتی مادربزرگش، که از افکار شیطانیاش پرده برداشته بود، آرزوی مرگ او را کرد. در پانزدهسالگی، او را مجبور به ازدواج با کاظم کردند—مردی که فقط به پول و لذتهای زودگذر فکر میکرد. اما در میان همه این تاریکیها، یک نور وجود داشت: جن مردی که همیشه مراقبش بود، تنها دوست و پناهگاهش …
قسمتی از متن رمان شبهای ترسناک من
انقدر سریع از بیمارستان خارج شدیم که نمیدانم وسایل و لباسهایم را گرفتن یا نه. تمام مسیر از درد و سوزش کمرم فقط گریه میکردم. امیر حسین چند باری به هم نگاه کرد. عمو که کنارم نشسته بود. نوازشم میکرد تا شاید تسکینی باشه بر دردهایم. امیر حافظ که پشت فرمان بود گفت: بابا بسه بچه چرا انقدر آبغوره میگیری الان برسیم همه فکر میکنن با خودمون دلقک آوردیم. -وا چی میگی پسرم؟ -اخه نگاه کن بابا جان صورتش که مثل برف سفیده، دماغشم قرمزه دور چشماش هم کبوده. امیر حسین پوفی کرد و گفت: من نگران خانم بزرگ هستم. -نترس داداشم کرک و پرش ریخته نمیتونه ما را بکشه که،
بازم خیلی کارها ازش بر میاد؟ بهتر چند وقتی آفتابی نشویم فرحنازم بفرستیم لوسانات آنجا جاش، امن تره. عمو: امیرحسین درست میگه، امیر حافظ برو لواسانات. امیر حسین: قبلش یک دارو خانه پیدا کن وسایل پانسمان بگیریم. -به روی چشم هرجا داروخانه دیدی بگو نگه دارم. امیر حافظ از داخل آینه نگاهم کرد. ۵ دقيقه بعد ماشین کنار داروخانهای ایستاد. عمو رفت سوپر مارکت خرید کنه امیر حسین هم رفت داروخانه. امیر حافظ سمت عقب کمی چرخید نگاه من کرد و گفت: فرح خانم دماغو چطوره؟ نگاهش کن چرا رنگد پریده؟ الان این رنگ پریدگیت مال درد یا چیز دیگه؟ متوجهی منظورش نشدم نگاه چشمایش کردم لبخند میزد.
-چیزی لازم نداری؟ دید گیج نگاهش میکنم. -لوازم بهداشتی منظورم دختر خنگ. سرم را پایین انداختم و از خجالت با آرامترین صدا گفتم: نه. خندید: آنجا بریم هیچی دم دستت نیست بهتر همین الان هرچی لازم داری رو برات بخریم. عمو در را باز کرد و کنارم نشست یک نگاه به من کرد و یک نگاه به امیر حافظ. -بازچه آتیشی سوزوندی امیر حافظ؟ -من هیچی؟ فقط بابا جون من برم یکم چیز میز برای این دلقکمون بخرم بیام. -من خوراکی خریدم. -خوراکی میخواهم چکار؟ بعد از ماشین پیاده شد. عمو دستی به بازوم کشید و گفت: دختر چقدر شبیه مادرتی همان قدر زیبا با چشمهای مهربان. کمی روسریم را عقب داد و نگاهی به موهایم کرد. -فقط مادرت موهای طلایی با چشمهای عسلی داشت اما تو چشم و ابروت مشکیه فکرکنم به آرین رفته؟ …