
دانلود رمان چله نشین تاریکی pdf از فاطمه غفرانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان چله نشین تاریکی
داستان در مورد ی دختری به اسم ژرفاست که لیدر توره و یک آقای ایرانی به اسم شهریار که مدت زیادی خارج از ایران زندگی کرده و مدیریت یکی از معروف ترین برند های جواهر دنیا رو به عهده داره. این آقا با هویت خارجی خودش به نام رابرت هیل میاد ایران تا از خانواده پدریش که سال ها قبل اون و مادرش رو خیلی آزار و اذیت کردن انتقام بگیره و ژرفا رو به عنوان لیدر انتخاب میکنه و تقریبا دیگه یک جورایی ژرفا میشه دست راستش و همه کاراشو تو ایران راه میندازه بعد ی مدتی هم کم کم اینا عاشق هم میشن و…..
قسمتی از متن رمان چله نشین تاریکی
پلک هایش را محکم بهم فشرد و باشه خفهای از میان لب هایش بیرون آمد. از روی صندلی بلند شدم و لب زدم: ـ خوبه. تحمل این قیافه آویزان و درهمش را نداشتم و احساس اینکه میخواهد گریه کند و در حضو من معذب هست هم مزید بر علت شده بود . گوشیام را بیرون آوردم و بی هدف در آن چرخیدم. ـ من یه کاری دارم بیرون برمیگردم. قدم اول را که برداشتم، زمزمهاش را شنیدم: ـ شهریار ببخشید که…
با حرص به عقب برگشتم. با دیدن نگاه براقم ادامه حرف در دهانش ماسید: ـ واقعا دارم آلرژی پیدا میکنم به این کلمه. زودتر برگرد به نسخه اصلیت دخترجون. و بی تعلل از اتاق بیرون رفتم. بازدم کلافه ام را صدادار بیرون دادم و تن سنگینم را روی صندلی رها کردم. اگر همینطور خل میماند چه؟ واقعا آبم با این ژرفای جدید توی یک جوی نمیرفت. نگاهی به چشم های بسته اش کردم و پشت چراغ قرمز ایستادم. سر ژرفا تکانی خورد . آهسته گفتم : ـ خوابی؟
زیر لب نچی کرد و به سمت من برگشت. همانطور که به پشتی صندلی تکیه زده بود، چشم باز کرد . نگاهش کردم . ـ میری همون خونه خاتون؟ آره زیر لبی گفت و سرفه ای زد : ـ جا و مکان دیگه ای ندارم… البته فعلا . یعنی میخواست به خانواده اش برگردد؟ چراغ سبز شد و حرکت کردم : ـ فعلا؟ ! هومی کشید : ـ به محض اینکه بتونم خونه میگیرم . کمی فکر کردم : ـ زندگی مجردی برای دختر فکر کنم برای خیلی از خانواده های ایرانی حل نشده باشه .
با صدای گرفته اش جواب داد: ـ حل نشده. همونطور که سفر تنهایی براشون حل نشده بود اما من حلش میکنم . ساعتی قبلش را گویی فراموش کرده بود! یک تای ابرویم بال رفت و نگاهش کردم : ـ ?( reallyواقعا؟) از لحنم خنده اش گرفت . ـ میدونم داری به چی فکر میکنی، ولی اون لحظه یهو احساس بدبختی کرده بودم و گرنه هیچوقت از موضع خودم کوتاه نمیآم . گوشه لبم بال رفت و تک ضربه ای روی فرمان زدم. همین نشانه خوبی بود .