






دانلود رمان طلایه pdf از نگاه عدل پرور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان طلایه
فکرم از همه چیزهایی که آزارم می داد خالی میشد آن روز هر کدام به جز من حرف برای گفتن داشتند که دوست داشتیم کلاس ساعت اول را به قول شیدا جیم بزنیم ولی از آنجایی که مریم همیشه شعارش این بود که شما بچه پولدارها همش به فکر جیم زدن هستید ولی ما از یک ریال پولمان که خرج درس خواندنمان شده نمی گذریم. همگی دست از پا درازتر به سمت کلاس رفتیم و قیافه ی ابطحی مبسر و شایان معروفه جگر سوخته که دیگر لقبش شده بود دیدنی بود
قسمتی از متن رمان طلایه
حتی یک لحظه از دیدن آن همه عشق که از نگاه یک مرد بهم پاشیده میشد معذب نشده بودم و وقتی با حالت خاصی سلام کرد و گفت هیچ وقت فکر نمی کردم بعضی دیدارها آن هم کوتاه باعث روی پا ایستادن بعضی آدم ها بشه رنگم به وضوح پرید و دست هایم شروع به لرزیدن کرد، مریم در حالی که طبق معمول می خندید در جواب شایان گفت: جناب مظفری پس باید از همین حالا فکر آخرین دیدارتون باشید. شایان که لبخند روی لب های خوش فرمش ماسیده بود با حالت به قول مریم جگر سوزانه ای گفت: یعنی چی؟ مگه چی شده؟ مریم که از سر به سر گذاشتن هیچ کس دریغ نداشت قیافه اش را جمع و جور کرد و بعد خندید و گفت: تو رو خدا غش نکنید، منظورم آخرین روز دانشگاه بود شایان هم که انگار دوباره نیرو گرفته بود….
با اعتماد به نفسی که جز لاینفک شخصیتش بود گفت: خیالتون راحت تا آن زمان فکرهای جالبی دارم. انگار روی صحبتش فقط به من است گفت دیگه نمی ذارم بی خوابی دیوونم کنه و در حالی که سعی می کرد به عمق چشمانم نفوذ کند در چشمهایم خیره شد من که خجالت کشیده بودم و احساس می کردم هم از آن همه صداقتش و هم از این که علنا بهم ابراز احساسات می کرد معذب شده ام سرم را پایین انداختم و در دلم گفتم خوبه شیدا همیشه کنارم باشه به قول خودش نباید بی بادیگارد مخصوص قدم از قدم بردارم شیدا و فرشته زودتر از ما وارد کلاس شده بودند و شایان ما را دم در کلاس گیر انداخته بود. وقتی وارد کلاس شدیم شیدا تا چشمش به من که رنگم پریده بود، افتاد. گفت: چقدر دیر کردید الان میخواستم برگردم دنبالتون مگه شما پشت سر من نبودید؟!
در حالی که سعی می کردم خونسردیم را حفظ کنم گفتم طبق معمول درگیر آقای اعتماد به نفس معروف بودیم. شیدا که می خندید گفت: این جیگر سوخته هم تا چشم منو دور می بینه میپره وسط بی خود نبود یک دفعه علیزاده رو انداخت جلوی پای من با اون سوال های بی در و پیکرش از اسم استاد و ساعت کلاس نگو از طرف شازده اومده بود. در همین حین در کلاس باز شد و دختر ریزه میزه ی خوش چشم و ابرویی وارد کلاس شد و در حالی که لبخند میزد گفت: ببخشید اینجا کلاس استاد معینی رشته مدیریت بازرگانیه؟ مریم که منتظر چنین سوژه هایی بود تا کل اطلاعاتش را دو دستی تقدیم کند گفت: بله همین جاست حالا چه کار دارید؟ مریم آن قدر ته لهجه اش شیرین بود که آدم دوست داشت به حرف هایش گوش بدهد مخصوصا وقتی تازه از شهرشون برمی گشت لهجه اش غلیظ تر هم میشد.